تفسیر آیات ۴۳ تا ۵۷ سورهٔ یوسف

تفسیر المیزان · علامه طباطبایی

↑
در این بخش۲۲ عنوان

این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۴۳ تا ۵۷ است.

بیان آیات#

بیان آیات

این آیات داستان خارج شدن یوسف (علیه السلام) از زندان و رسیدنش به مقام عزیزى مصر و اسبابى را که در این سرنوشت دخالت داشت بیان مى کند، و در آن آمده که پادشاه مصر براى بار دوم تهمتى را که به وى زده بودند رسیدگى نموده و برائت و پاکى او را معلوم مى سازد.

توضیح مفردات و جملات آیه کریمه: ( وقال الملک... ) که رؤیاى پادشاه مصر را حکایت مى کند#

این خوابى بوده که پادشاه مصر دیده و به کرسى نشینان خود بازگو مى کند، به دلیل اینکه فرموده: ( یا ایها الملا افتونى فى رویاى ) و اینکه فرمود: ( انى ارى ) حکایت حال گذشته است، و احتمال هم دارد که این خواب را بطور مکرر دیده، همچنانکه در خواب زندانیان که داشت: ( انى ارانى اعصر خمر) و ( انى ارانى احمل... ) ، این احتمال را دادیم.

کلمه ( سمان ) جمع سمینه - به معناى چاق - و کلمه ( عجاف ) جمع عجفاء - به معناى لاغر است - و در مجمع البیان گفته: صیغه فعلاء در هیچ ماده اى به صیغه فعال جمع بسته نمى شود مگر ( عجفاء ) که به صیغه ( عجاف ) جمع بسته مى شود، واین بر خلاف قاعده است، و قاعدتا مى بایستى در جمع آن گفته شود: ( عجف ) - با ضمه عین و سکون جیم - مانند حمراء و خضراء و بیضاء که در جمعشان گفته مى شود حمر و خضر و بیض.

دیگران گفته اند: این از قبیل اتباع است، و گرنه جمع قیاسى عجفاء همان عجف است.

و کلمه ( افتاء ) مصدر باب افعال از ماده فتوا و فتیا است، در مجمع گفته: فتیا به معناى جواب دادن از حکم معنى است، و گاهى از خود معنا جواب داده مى شود که آنرا فتیا نمى گویند.

و کلمه ( تعبرون ) از ماده ( عبر ) که به معناى بیان تأویل رویا است، که گاهى هم ( تعبیر ) گفته مى شود، و به هر حال این ماده از عبور نهر و امثال آن اخذ شده، و وجه مناسبتش این است که گویا شخص تعبیرگو، به وسیله تأویل، از رویا به ماوراى آن عبور مى کند، و از صورت رویا به حقیقتى که در عالم خواب براى صاحب خواب و مناسب با روحیات او مجسم شده پى مى برد.

در کشاف در ذیل جمله ( سبع بقرات سمان ) گفته: اگر شما بگوئید کلمه ( سمان ) را صفت ممیز - یعنى بقرات - بگیریم و آن را ( سمان) بخوانیم، نه ( سمان ) تا صفت سبع بوده باشد آیا معنى فرق مى کند یا نه ؟ در جواب مى گوئیم: اگر کلمه مذکور را صفت بقرات بگیریم قهرا عدد سبع را با خود بقرات تمیز نیاورده ایم بلکه با نوعى از آن تمیز آورده ایم (گاو چاق ) و اگر آن را صفت خود سبع بگیریم عدد سبع را با جنس گاو تمیز آورده و سپس آن عدد تمیزدار را با صفت ( چاق ) وصف کرده ایم.

و اگر بپرسى چرا نفرمود: ( سبع عجاف ) - به کسره فاء عجاف - که سبع بر آن اضافه شده باشد؟ در جواب مى گوییم: براى اینکه تمیز وضع شده است براى بیان جنس ولى عجاف وصف است، و با آن به تنهایى بیان حاصل نمى شود.

و اگر بپرسى: پس چطور بطور اضافه گفته مى شود: ( ثلاثه فرسان و خمسه اصحاب - سه سواره و پنج اصحاب در جواب مى گوئیم فارس و صاحب و راکب هر چند صفتند، و لیکن در این مثالها جنبه اسم به خود گرفته اند، و در نتیجه حکم اسماء را درباره آنها جارى کرده اند، و این دلیل نیست که در اوصافى هم که چنین جنبه اى به خود نگرفته اند جایز باشد، به شهادت اینکه مى بینیم هیچ وقت نمى گویند: ( عندى ثلاثه ضخام و اربعه غلاظ - نزد من است سه (چیز) ضخیم و چهار (چیز) غلیظ ) .

و نیز گفته است: حال اگر بگویى: آیا در آیه مورد بحث دلالتى بر این هست که سنبله هاى خشک هم مانند سنبله هاى سبز هفت عدد بوده ؟ در جواب مى گوییم ؟ آرى چون کلام براى همین عدد بنا شده است و همه جا یعنى هم در گاوهاى چاق و هم در گاوهاى لاغر و هم در سنبله هاى سبز، پاى عدد هفت در کار بوده، پس مى بایستى سنبله هاى خشک هم هفت عدد بوده باشد، و معناى جمله ( و اخر یابسات ) ، ( و سبعا اخر یابسات ) باشد. و اگر بپرسى آیا جایز است که جمله ( و اخر یابسات ) عطف شود بر جمله ( سنبلات خضر ) و در نتیجه جمله دوم محلا مجرور باشد؟ در جواب مى گوییم نه، زیرا لازمه جایز بودن چنین عطفى جایز نبودن آنست، توضیح اینکه عطف آن بر جمله ( سنبلات خضر ) اقتضاء مى کند که آن نیز محکوم به حکم این باشد، یعنى آن نیز ممیز عدد سبع باشد، و حال آنکه کلمه ( اخر ) اقتضاء مى کند که سنبله هاى خشک غیر آن هفت سنبله سبز باشد.

به بیان روشن تر اینکه اگر بخواهى این معنا را افاده کنى که نزد من هفت نفرند که بعضى ایستاده و بعضى نشسته اند و بگویى: ( عندى سبعه رجال قیام و قعود ) و قیام و قعود را به صداى زیر بخوانى حرف صحیحى زده اى، و معناى کلامت این است که نزد من هفت نفر مرد در حال قیام و قعود هستند که بعضى قائمند و بعضى نشسته، چون عدد هفت را با رجالى تمیز آورده اى که همه به صفت قیام و قعود متصفند.

ولى اگر بگویى: ( عندى سبعه رجال قیام و آخرین قعود - نزد منند هفت مرد ایستاده و دیگران نشسته اند ) ، غرض خود را نرسانده اى.

مؤلف: این کلام هر چند مشتمل بر نکته لطیفى است، و لیکن بیش از گمان به اینکه آن سنبله هاى خشک هم هفت عدد بوده اند را افاده نمى کند، و خلاصه، کلام به حدى نیست که بتوان به گردن آن گذاشت که بطور قطع چنین دلالتى دارد.

و معناى آیه این است که پادشاه مصر به کرسى نشینان خود گفت من در خواب مى بینم که هفت گاو چاق را هفت گاو لاغر مى خوردند و نیز هفت سنبله سبز و سنبله هایى خشک دیگر را مى بینم حال حکم این رویا را برایم بیان کنید اگر از تعبیر خواب سررشته اى دارید.

معناى ( اصغاث ) و ( احلام )#

احلام جمع حلم - به ضم ( ح ) و ( ل ) است، گاهى هم به سکون لام مى خوانند - عبارت است از آنچه که شخص نائم در خواب خود مى بیند، و بعید نیست که اصل در معناى آن تصوّراتى باشد که انسان از داخل نفس خود بدون واسطه حواس ظاهرى دارد، و به همین مناسبت است که عقل را هم ( حلم ) مى نامند، چون عقل عبارت است از استقامت تفکر، و نیز از آن باب است که حد بلوغ و رشد را ( حلم ) مى نامند و در قرآن هم فرموده: ( و اذا بلغ الاطفال منکم الحلم - وقتى اطفال شما به حد حلم رسیدند ) یعنى زمان بلوغ و حد بلوغ عقل، و نیز از همان باب است ( حلم ) - به صداى زیر حاء - که به معناى حوصله، ضد کم تحملى است، چون حوصله عبارت از ضبط نفس و کنترل طبع است از اینکه دچار هیجان غضب شود، و در عقوبت طرف عجله کند، و این خود ناشى از استقامت فکر است.

راغب درباره ریشه این کلمه گفته که: اصل آن حلم بکسر حاء است، و لیکن اثبات این حرف خالى از تکلف نیست.

و باز راغب درباره معناى کلمه ( ضغث ) گفته که: به معناى یک دسته ریحان و یا علف و یا شاخه درخت است و جمع آن اضغاث مى شود، که در قرآن هم آمده آنجا که فرموده، ( خذ بیدک ضغثا - یک دسته شاخه (چوب ) به دست بگیر ) و اگر در قرآن خوابهاى پریشان را که حقایقش روشن نیست به دسته هایى از چوب و یا ریحان تشبیه کرده و فرموده ( قالوا اضغاث احلام ) براى این بوده که خواب پادشاه مصر به نظر ایشان یک دسته خاطرات غیر مربوط به هم بوده.

و اگر یک رویا را دسته هایى از احلام خوانده به این عنایت بوده که بفهماند ادعاى ایشان این بوده که خواب پادشاه صورتى در هم و بر هم از رویاهاى مختلفى است که هر کدام براى خود تعبیر جداگانه اى داشته و چون یک یک آنها مشخص نیست و با هم مخلوط شده لذا وقوف به تعبیر آنها براى معبر دشوار گشته.

مراد معبّرین که به پادشاه مصر گفتند رؤیاى تواضغاث احکام است و ما به تأویل احکام عالم نیستیم#

آرى چه بسا مى شود که آدمى در یک خواب از یک رویا به رویاى دیگر، و از آن به رویاى سومى و همچنین به رویاهاى دیگر منتقل مى شود، و خصوصیات هر یک از آنها با خصوصیات آن دیگرى مخلوط مى گردد، و در نتیجه اضغاث احلامى مى شود که وقوف بر حقیقت یک یک آنها مشکل و بلکه ممتنع مى گردد، شاهد این مطلب هم این است که خواب مذکور را به عبارت اضغاث (دسته هایى ) احلام (خوابهائى ) تعبیر کرده، و هر دو کلمه را نکره یعنى بدون الف و لام آورده، و گواهى آن بر گفتار ما مخفى نیست.

علاوه بر این، آیه یعنى جمله ( و قال الملک انى ارى... ) ، هیچ صراحتى در این ندارد که پادشاه آنچه را گفته در یک خواب دیده، در تورات هم دارد که وى گاوهاى چاق و لاغر را در یک خواب دیده بود، و سنبله هاى سبز و خشک را در خوابى دیگر.

و در جمله ( و ما نحن بتأویل الاحلام بعالمین ) اگر الف و لام، الف و لام عهد باشد معنى چنین مى شود که ما تعبیر این خوابها را که در حقیقت اضغاث احلامند نمى دانیم، و اگر براى عهد نباشد، آن وقت با در نظر داشتن اینکه جمع با الف و لام (الاحلام ) افاده عموم مى کند معناى جمله چنین مى شود که ما تعبیر همه اقسام خوابها را نمى دانیم، بلکه تنها خوابهایى را مى توانیم تعبیر کنیم که اضغاث احلام نباشند.

و بهر حال منافات ندارد که رویاى او را اضغاث احلام نامیده اند و از خود تعبیر مطلق احلام را نفى مى کنند، و اگر مراد از احلام تنها خوابهاى صحیح بود یکى از دو جمله کافى بود یعنى کافى بود که مثلا بگویند اینها اضغاث احلامند.

و معناى آیه این است که بزرگان گفتند آنچه که دیده اى اضغاث احلام و خوابهاى مختلف و در هم شده است، و ما تعبیر اینگونه خوابها و یا همه خوابها را نمى دانیم، بلکه تنها خوابهاى صالح و صحیح را مى توانیم تعبیر کنیم.

کلمه ( امت ) در هر کلامى که بیاید به معناى جماعتى است که در آن گفتار مورد نظر باشند و اغلب در انسان استعمال مى شود، و مقصود از آن در آیه مورد بحث جماعتى از سال است، و مراد از آن، آن سالهایى است که گوینده این سخن یعنى ساقى پادشاه فراموش کرده بود که یوسف را نزد او معرفى کند، با آنکه یوسف سفارش کرده بود که مرا نزد صاحبت یاد آر، ولى شیطان این سفارش را از یاد ساقى برده بود، و سفارش یوسف باعث آن شد که چند سال دیگر در زندان بماند.

و معنایش اینست که یکى از دو رفیق زندانى یوسف که از زندان نجات یافت، و بعد از چندین سال بیادش آمد آنچه را که یوسف بعد از تعبیر خواب او درخواست کرده بود گفت: من تأویل آنچه را که پادشاه در خواب خود دیده در اختیارتان مى گذارم، مرا اجازه دهید تا در زندان نزد یوسف بروم و خبر تأویل این خواب را برایتان بیاورم.

و اگر در جمله ( فارسلون ) و جمله ( انبئکم ) خطاب را دسته جمعى آورد، براى این بود که حضار مجلس را که از ارکان دولت و سردمداران مملکت و متولیان امور مردم بودند شرکت داده باشد، به دلیل اینکه در زندان هم چنانچه خواهى دید به یوسف گفت: ( لعلى ارجع الى الناس.

دقائقى که در آیه: ( یوسف ایّها الصدیق... ) وجود دارد#

در این آیه بمنظور اختصار چیزى حذف و در تقدیر گرفته شده و تقدیر آن چنین است: ( فارسلوه فجاء الى یوسف فى السجن و قال یا یوسف ایها الصدیق... ) یعنى در پاسخ ساقى که گفت مرا روانه کنید، روانه اش کردند او در زندان نزد یوسف آمد و گفت: اى یوسف، اى صدیق نظر بده ما را در باره رویائى که ملک دیده، آنگاه متن رویا را نقل کرده و گفته است که: مردم منتظرند من تأویل رویاى او را از تو گرفته برایشان ببرم.

قرآن کریم تمامى این مطالب را حذف کرده آن هم طورى که مخل به معنا نیست. و این اسلوب از لطایف اسالیب قرآن کریم است.

و اگر یوسف را صدیق خوانده که به معناى مرد کثیر الصدق و مبالغه در راستگویى است براى این است که این شخص، راستگویى یوسف را در تعبیرى که از خواب او و خواب رفیقش کرد، و همچنین در گفتار و کردارى که از او در زندان مشاهده کرده بود بیاد داشت، و خداى تعالى هم این معنا را تصدیق کرده و لذا عین گفته او را نقل نموده و رد نکرده است.

و اگر اسمى از رویا نبرده و تنها گفته: ( نظر ده ما را درباره هفت گاو چاق که طعمه هفت گاو لاغر شده اند و هفت سنبله سبز و هفت سنبله خشک ) براى این بوده که خود کلمه ( افتن) که در مورد پرسش از حکم بکار مى رود، و اینکه معهود میان او و یوسف همان مسأله تعبیر خواب بوده، و همچنین ذیل کلام، همه دلالت بر رویا بودن آن مى کرده دیگر حاجتى نبوده که بر آن تصریح کند.

در جمله ( لعلى ارجع الى الناس لعلهم یعلمون ) که کلمه ( لعل ) تکرار شده اولى تعلیل است براى ( افتن) و دومى براى ( ارجع ) و مقصود این است که درباره این رویا نظریه بده زیرا در نظریه تو این امید هست که من دست خالى برنگشته باشم، و در پاسخ صحیح بردنم این امید هست که ایشان آنرا بفهمند و از حیرت و جهالت بیرون آیند.

از همین جا معلوم مى شود که جمله ( ارجع ) در معناى ( ارجع بذلک - با پاسخ برگردم ) است، چون پر واضح است که اگر یوسف درباره رویا نظریه بدهد و ساقى با جواب برگردد برگشتنش برگشتن کسى است که عالم به تأویل و داناى به حکم آن رویا است، پس رجوعش رجوع اوست به اتفاق و همراهى تأویلى که از یوسف گرفته، (دقّت فرمائید).

و اینکه اول به صیغه جمع گفت: ( افتن) و در ثانى بطور مفرد گفت: ( لعلى ارجع الى الناس ) دلالت دارد بر اینکه استفتایى که مى کرده براى خودش نبوده بلکه بعنوان رسالت از طرف شاه و کرسى نشینان او بوده، خلاصه منظورش این نبوده که خودش یاد بگیرد و آنگاه برود و از طرف خود تأویل و به اسم خود تمام کند، بلکه منظورش این بوده که عین گفته یوسف را براى آنان ببرد، و لذا مى بینیم یوسف هم تنها او را مخاطب قرار نداد، بلکه خطاب را بطور عموم کرد و گفت: ( تزرعون - مى کارید... )

و اینکه فرمود: ( الى الناس ) براى اشعار و یا دلالت بر این است که مردم منتظر برگشتن او بوده اند تا با تأویل یوسف از حیرت بیرون آیند، حال یا مقصود از مردم، عموم مردم مصر بوده و مردم مصر مردمى بیدار و علاقه مند به وطن خود بوده و نسبت به رویایى که پادشاهشان دیده اهتمام داشته اند، چون غالبا رویاها ناظر به امورى از شؤون زندگى آدمى است که انسان نسبت به آنها اهتمام دارد، و معمولا پادشاهان نسبت به شؤ ون مملکت و امور رعیت اهتمام مى ورزند، پس رویایى که یک پادشاه ببیند در مصالح مردمش دخالت دارد، و یا مقصود از آن، تنها اولیاى امور مملکت است، و اگر ایشان را ( ناس - مردم ) نامیده براى این بوده که راى و اختیار ایشان در هر امرى راى و اختیار مردم است.

توضیح و الفاظ مفاهیم آیات شریفه تعبیر رؤیاى ملک توسط یوسف (علیه السلام)#

راغب در مفردات گفته: کلمه ( داب ) به معناى ادامه در سیر است، مى گویند: ( داب فى السیر داب) و خداى تعالى فرموده: ( و سخر لکم الشمس و القمر دائبین - و مسخر کرد براى شما مهر و ماه را در حالى که دائم السیرند ) ، و معناى عادت همیشگى را هم مى دهد، همچنانکه خداى تعالى فرموده: ( کداب آل فرعون - مانند عادت آل فرعون ) ، که همواره بر آن عادت مستمر بودند. بنا به گفته وى معناى آیه چنین مى شود: ( باید هفت سال پشت سر هم و بطور مستمر کشت و زرع کنید ) بعضى دیگر گفته اند: ( داب ) به معنى ( تعب ) است و معناى آیه این است که باید با جد و جهد و زحمت کشت و زرع کنید.

ممکن هم هست کلمه مذکور حال باشد و معنا چنین باشد که شما هفت سال کشت کنید در حالى که مستمر و یا کوشا باشید.

مفسرین درباره کلمه ( تزرعون ) گفته اند که: هر چند بصورت خبر است ولى در معنا امر و انشاء است و بسیار مى شود که امر را بصورت خبر مى آورند تا در وجوب امتثال آن تاکید و مبالغه کنند، و چنین جلوه دهند که گویا این ماموریت انجام شده و اینک از آن خبر مى دهند، مانند آیه ( تومنون باللّه و رسوله و تجاهدون فى سبیل اللّه ) .

یعنى ایمان بیاورید و جهاد بکنید، و در آیه مورد بحث یعنى ( زراعت بکنید ) ، به دلیل اینکه دنبالش مى فرماید: ( پس آنچه را درو مى کنید در سنبله اش بگذارید ) و اینکه یوسف (علیه السلام) دستور داد که گندم را نکوبند و همچنان در سنبله اش بگذارند براى این بود که جانور نمى تواند داخل سنبله شود، و در نتیجه گندم هر چه هم بماند خراب نمى شود بخلاف اینکه آنرا بکوبند و از سنبله جدا کنند که خیلى زود فاسد مى شود.

بنابر آنچه گفته شد معناى آیه چنین مى شود: هفت سال پى درپى کشت و زرع کنید، و هر چه درو کردید در سنبله اش بگذارید تا فاسد نگردد، و همه را بدینگونه انبار کنید مگر اندکى که آذوقه آن سال شما است.

کلمه ( شداد ) جمع شدید از ماده شدت است، به معناى صعوبت و دشوارى، چون در سالهاى قحطى و گرانى مردم در صعوبت و مشقتند و یا از باب ( شد علیه ) و به معناى حمله آوردن است، و این با جمله بعدى که مى فرماید: ( یاکلن ما قدمتم لهن (در آن هفت سال، مورد حمله قحطى قرار مى گیرند و) - از آنچه شما برایشان اندوخته اید مى خورند ) مناسب تر است.

و بنابراین، کلام مشتمل بر یک تمثیل لطیفى خواهد بود، زیرا سالهاى قحطى چون درنده اى خون آشام است که به مردم حمله مى آورد، و ایشان را دریده و مى خورد، که اگر مردم ذخیره اى داشته باشند این درنده متوجه آن ذخیره ها شده و از خود مردم منصرف مى شود. کلمه احصان به معناى احراز و ذخیره کردن است و معناى آیه این است که پس از هفت سال فراوانى، هفت سال قحطى پدید مى آید که بر شما حمله مى کنند و آنچه شما از پیش اندوخته کرده اید مى خورند مگر اندکى را که انبار کرده و ذخیره نموده اید.

وقتى گفته مى شود: ( غاثه اللّه ) و همچنین ( اغاثه ) به معناى این است که خدا او را یارى کرد، و همچنین ( یغیثه ) - به فتحه و ضمه ( یاء ) ، هر دو به معناى ( ینصره ) است، بخلاف ( غاث یغیث ) که مشتق از غیث به معناى باران است، پس اینکه فرمود: ( فیه یغاث الناس ) اگر از ( غوث ) باشد معنایش این مى شود که مردم در آن چند سال از ناحیه خدا یارى مى شوند، و از گرفتارى و مشقت گرانى رهایى مى یابند، و نعمت و برکت بر ایشان نازل مى شود، و اگر از ماده غیث باشد معنایش این مى شود که در آن سال باران مى آید، و قحطى از بین ایشان برطرف مى گردد.

و این معناى دوم از نظر جمله بعدى که مى فرماید: ( و فیه یعصرون - و در آن، مردم عصیر (دانه هاى روغنى و میوه ) مى گیرند ) مناسب تر است، و در این باب نباید به این حرف گوش داد که بعضى ادعا کرده اند که معناى اول متبادر از سیاق آیه است، مگر اینکه جمله: ( یعصرون ) را به ضم ( یاء ) و فتح ( صاد ) یعنى به صیغه مجهول بخوانیم که معنایش باران دیدن است. همچنانکه این طور قرائت هم رسیده.

و اما اینکه پاره اى از مستشرقین بر معناى دومى ایراد گرفته و گفته اند: فراوانى نعمت در سرزمین مصر به باریدن باران نیست، بلکه به طغیان رود نیل است، چون باران در فراوان شدن نعمت در این سرزمین اثرى ندارد، در جوابش گفته اند که: طغیان نیل هم از اثر زیادى باران و جریان سیل از ارتفاعات سودان است.

علاوه بر این ممکن است کلمه ( یغاث ) ماخوذ از ( غیث ) به معناى علف باشد، زیرا در لسان العرب گفته که غیث به معناى علف خودرو است که در اثر باریدن باران مى روید و این از آن دو معناى قبلى با جمله ( و فیه یعصرون ) سازگارتر است.

( و فیه یعصرون ) - ( یعصرون ) از ماده عصر است که به معناى روغن کشى و آب گیرى بوسیله فشار دادن است، مانند گرفتن آب انگور و خرما جهت شیره و امثال آن، و گرفتن روغن زیتون و کنجد جهت خوردن و یا مصرف چراغ و امثال آن، و ممکن است مراد از آن، دوشیدن باشد، یعنى در آن سالهاى فراوانى نعمت، از پستانهاى دامها شیر مى دوشند. چنانکه به این معنا تفسیر هم شده است.

و معنایش این است که بعد از آن هفت سال قحطى، سالى فرا مى رسد که زمینهایشان سبز و خرم مى گردد، و یا باران برایشان مى بارد، و یا یارى مى شوند، و در آن سال از میوه ها و دانه ها شربت ها و روغنها مى کشند، و یا از پستانهاى حیواناتشان شیر مى دوشند، و همه اینها کنایه است از اینکه نعمت بر آنان و بر چهارپایان و گوسفندانشان زیاد مى شود.

گفتار بیضاوى و صاحب المنار درباره آیه تعبیر خواب یوسف (ع)#

بیضاوى در تفسیر خود گفته: این آیه بشارتى است براى مردم مصر که بعد از آنکه هفت گاو چاق و هفت سنبله سبز را به هفت سال فراوانى و هفت گاو لاغر و هفت سنبله خشک را به هفت سال قحطى تعبیر کرد و خوردن آن گاوها این گاوها را به این معنا تفسیر نمود که هفت سال قحطى اندوخته هاى هفت سال فراوانى را مى خورد اینک نویدشان مى دهد به اینکه بعد از آن، سال فراوانى پدید مى آید،

و بعید نیست که یوسف این تأویل را بوسیله وحى درک کرده (و گرنه در خواب چیزى که دلالت بر آن کند نبوده ) و یا از اینجا فهمیده که وقتى مى گویند هفت سال قحطى مى آید معنایش این است که سال هشتم فراوانى میشود، زیرا اگر فراوانى نشود قحطى هفت سال بیشتر خواهد بود، و یا از اینجا فهمیده که همواره سنت الهى بر این جارى بوده که بعد از عسر، یسر، و بعد از صبر، ظفر و بعد از تنگى، فراخى آورد، این بود گفتار بیضاوى، غیر او هم قریب به این معنا را گفته اند.

صاحب المنار در تفسیر خود در ذیل آیه مورد بحث گفته: مراد این است که این سال، سالى است که فراوانى نعمت و ارزانى آن عجیب و بى سابقه است، بطورى که مردم بهر چه که دلشان بخواهد و بهر چه که ریخت و پاش کنند دسترسى دارند و خبر دادن یوسف از فرا رسیدن چنین سالى جزء متن خواب پادشاه نبود، بلکه مطلبى بود زاید بر آن خواب، زیرا عدد هفت سال قحطى بیش ‍ از این اقتضاء نداشت که سال هشتمش به آن شدت و خشکى نباشد و تا حدى باران ببارد که مردم دستشان به دهانشان برسد، و اما اینکه سالى باشد که در فراوانى بى سابقه باشد خصوصیت و تفصیلى است که یوسف از راه وحى از طرف خداى عزّوجلّ فهمیده، و در متن رویاى پادشاه قرینه اى که مقابل آن باشد و دلالت بر آن کند وجود نداشته، و از لوازم تعبیرى که کرد نیز نبوده.

رد گفتار دو مفسر مزبور#

و لیکن آنچه بنظر مى رسد او و بیضاوى و امثال ایشان در تفسیر آیات رویا و تأویل آنها سهل انگارى کرده اند، زیرا وقتى ما در کلام یوسف (علیه السلام) که مى فرماید: ( تزرعون سبع سنین دابا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قلیلا مما تاکلون ثم یاتى من بعد ذلک سبع شداد یاکلن ما قدمتم لهن الا قلیلا مما تحصنون ) دقّت و تدبّر کنیم مى یابیم که زمینه و اساس گفتار یوسف پیشگویى و خبر دادن از آینده ایشان نبوده، و نخواسته دریچه اى به روى آینده ایشان باز کند تا بفهمند هفت سال فراوانى و هفت سال قحطى در پیش ‍ دارند، زیرا اگر منظورش این بود جا داشت مثلا بگوید: ( یاتى علیکم سبع مخصبات ثم یاتى من بعدها سبع شداد یذهبن بما عندکم من الذخائر - هفت سال فراوانى بر شما مى آید، آنگاه بعد از آن هفت سال قحطى مى آید که آنچه را شما ذخیره کرده اید از بین مى برد ) .

خلاصه هفت سال فراوانى بر شما روى مى آورد، و بعد از آن هفت سال گرانى متوجه شما مى شود که همه ذخیره هاى شما را مى خورد، آن وقت ایشان پرسیده باشند راه نجات از این پیشامد خطرناک چیست در جواب گفته باشد: ( هفت سال کشت و زرع کنید، و آنچه درو مى کنید نکوبیده ذخیره سازید... )

بلکه اساس کلام خود را از ابتدا نشان دادن راه نجات قرار داد، و فهماند اینکه مى گویم هفت سال کشت و زرع کنید براى نجات از پیشامدى است که در جلو دارید، و آن گرانى و قحطى است، و این خود روشن است و احتیاجى به توضیح ندارد، و همین خود دلیل بر این است که خوابى هم که پادشاه دیده بود تجسم روشى است که باید در نجات دادن مردم اتخاذ کند، و اشاره است به وظیفه اى که در قبال مسؤ ولیت اداره امور رعیت دارد، و آن این است که هفت گاو را چاق کند، تا آذوقه هفت گاو لاغر که بزودى بر ایشان حمله مى کنند تاءمین شود، و هفت سنبله سبز را بعد از آن که خشک شد بهمان حالت و بدون کوبیدن و از سنبله جدا کردن حفظ کنند.

پس گویا روح پادشاه وظیفه آینده خود را در قبال خشمى که زمین در پیش دارد در خواب مجسم دیده، خود سالهاى فراوانى و ارزاق آنرا بصورت گاو و تکثیر محصول آنرا بصورت چاقى، و قحطى سالهاى بعد را بصورت لاغرى دیده، و تمام شدن ذخیره هفت سال اول در هفت سال دوم را به این صورت دیده که گاوهاى لاغر گاوهاى چاق را مى خورند، و وظیفه خود را که باید محصول سالهاى اول را در سنبله هاى خشک نگهدارى کند بصورت هفت سنبله خشک در مقابل هفت سنبله سبز مشاهده کرده است.

یوسف (علیه السلام) هم در تأویل خود اضافه بر این چیزى نگفت، جز اینکه سه چیز را بر آن اضافه کرد که باید دید از کجاى رویاى شاه استفاده کرده است.

اول: جمله ( الا قلیلا مما تاکلون ) است و این جمله جزو تأویل نیست، و تنها مى خواهد بفهماند که از آنچه باید در سنبله ذخیره شود مى توانند بمقدار حاجت هر سال خود مصرف کنند.

دوم: جمله ( الا قلیلا مما تحصنون ) است که استثناء از ذخیره اى است که در سالهاى قحطى مصرف مى کنند، و مى فهماند در آن سالها نباید همه ذخیره را بخورند، بلکه مقدارى از آن را جهت بذر براى اولین سال کشت و زرع خود نگهدارند و هم اینکه اندوخته اى احتیاطى باشد، و گویا یوسف (علیه السلام) این قسمت را از جمله ( یاکلهن سبع عجاف ) گرفته، چونکه اگر بنا بود در هفت سال دوم همه ذخیره هفت سال اول را بخورند باید مى فرمود: ( اکلهن سبع عجاف ) یعنى دیدم که هفت گاو لاغر آنها را خوردند، نه اینکه مى خورند، یوسف (علیه السلام) از کلمه ( مى خورند ) فهمیده که مشغول خوردنند و هنوز تمام نکرده اند، چون اگر تمام کرده بودند شاه در نقل خواب خود مى گفت: دیدم که آنها را خوردند.

سوم: جمله ( ثم یاتى من بعد ذلک عام فیه یغاث الناس و فیه یعصرون ) است، که در متن خواب شاه چیزى که اشاره به آمدن چنین سالى کند نبوده، و گویا یوسف آنرا از عدد هفت استفاده کرده که هم در گاوهاى چاق و هم در گاوهاى لاغر و هم در سنبله هاى سبز بکار رفته (و اگر سال هشتم هم قحطى مى شد عدد سالهاى قحطى هفت نبود).

و جمله ( ثم یاتى من بعد ذلک عام ) هر چند بصورت پیشگویى نسبت به آینده است، لیکن کنایه است از اینکه سالى که بعد از هفت سال قحطى مى آید حاجت به جد و جهد در امر زراعت و ذخیره کردن ندارند، در آن سال، دیگر مکلف به این دستورات که گفته شد نیستند، و گردانندگان مملکت درباره ارزاق مردم تکلیفى نخواهند داشت.

و شاید به خاطر این سه جمله بود که در آیه مورد بحث سیاق را از خطاب به غیبت تغییر داد و فرمود: ( فیه یغاث الناس و فیه یعصرون ) و نفرمود: ( فیه تغاثون و فیه تعصرون ) زیرا در این تغییر سیاق، اشاره است به اینکه مردم در این سال احتیاجى به شما درباریان ندارند، بلکه خودشان باران مى بینند و ارزاق خود را تهیه مى کنند، چون در آن سال خداوند برکت و نعمت را بر ایشان نازل مى کند.

از همینجا پاسخ گفته صاحب المنار معلوم مى شود که در کلام سابق خود گفته بود: این نکته را یوسف از راه وحى فهمیده بود و در متن خواب شاه قرینه اى در مقابل آن نبود، و از لوازم تأویل هم نبود.

زیرا معلوم شد که آمدن سالهاى فراوانى بعد از هفت سال قحطى از خصوصیاتى است که بدون تردید و خیلى روشن از رویا استفاده مى شود، و اما اینکه گفته بود این سال فراوانى پس از قحطى از سایر سالهاى فراوانى قبل از قحطى به مراتب با خود آن سالها فرق دارد و نعمت در آن فراوان تر است، مطلبى است که وى بدون دلیل گفته و از جهت لفظ، هیچ دلیلى در آیه بر آن وجود ندارد.

از آنچه گفته شد وجه این هم که چرا سنبله هاى خشک را به عدد هفت توصیف نکرد معلوم شد، چون خاطرنشان کردیم که رویا، خود حادثه و پیشامد سال هاى فراوانى و خشکى را مجسم نکرده، بلکه تجسم وظیفه عملى است که کارگردانان مملکت در قبال این پیشامد دارند، و بهمین جهت حاجتى به توصیف مزبور ندیده و از ذکر آن اعراض کرده است.

بخلاف اینکه اگر رویا تجسم خود پیشامد بود، که در اینصورت میبایستى سنبله هاى خشک را هم به عدد هفت توصیف مى کرد (دقّت فرمائید).

و نیز از آنچه گذشت این معنا بدست آمد که مناسب تر آنست که مراد از جمله ( یغاث ) و جمله ( یعصرون ) باریدن باران و یا روییدن گیاهان خودرو و دوشیدن چهارپایان باشد، زیرا این معانى با گاوهاى چاق و لاغرى که شاه در خواب دید مناسب و معهود است، و بهمین جهت در این آیه خصوص غیث و عصر را ذکر کرده (و خدا داناتر است ).

احضار و آزاد شدن یوسف (علیه السلام) توسط ملک و پیغام یوسف (علیه السلام) براى او#

در این آیه بمنظور اختصار، حذف و اضمار بکار رفته، و بطورى که از سیاق کلام و از طبع داستان برمى آید تقدیر چنین بوده: ( فرستاده شاه که همان ساقى وى باشد از زندان برگشت و تعبیرى را که یوسف از خواب شاه کرده بود باز گفت، آنگاه شاه بعد از شنیدن آن تعبیر، دستور داد بروید یوسف را حاضر کنید، - ساقى به زندان بازگشت و پیغام شاه را رسانید، اما یوسف از بیرون آمدن استنکاف ورزیده گفت...- ) .

و پرواضح است که خبر دادن یوسف از پیش آمدن سالهاى قحطى پى در پى، خبر وحشت زایى بوده و راه علاجى هم که نشان داده از خود خبر عجیب تر بوده، و شاه را که معمولا نسبت به امور مردم اهتمام و شؤ ون مملکت اعتناء دارد سخت تحت تاءثیر قرار داده، و او را، به وحشت و دهشت انداخته، لذا بى درنگ دستور مى دهد تا او را حاضر کنند، و حضورا با او گفتگو کند و به آنچه که گفته است بیشتر آگاه گردد، شاهد این معنا هم حکایت قرآن کریم است که بعد از بیرون شدنش فرموده: ( فلما جاءه - پس وقتى یوسف نزد او آمد و با او به گفتگو پرداخت...

و اینکه دستور داد یوسف رابیاورند دستور احضار و دوباره برگرداندن به زندان نبود بلکه دستور آزادیش از زندان بود، زیرا اگر بنا بود دوباره به زندان برگردد معنا نداشت که یوسف از بیرون آمدن خوددارى کند، زیرا یکنفر زندانى مى داند که اگر حکم دولت را امتثال نکند مجبورش مى کنند که امتثال کند، پس معلوم مى شود احضارش احضار عفو و آزادى بوده، و چون خود را آزاد دیده توانسته است بگوید من بیرون نمى آیم، تا آنکه درباره ام بحق داورى شود، نتیجه این خوددارى و پیشنهاد هم این شد که شاه براى بار دوم بگوید، او را نزد من آرید تا او را از خواص خودم قرار دهم، و حال آنکه در بار اول تنها گفته بود: ( او را نزد من آرید ) .

یوسف (علیه السلام) در گفتار خود کمال ادب را رعایت نموده به فرستاده دربار گفت: ( نزد صاحبت برگرد و بپرس داستان زنانى را که دستهاى خود را بریدند چه بود و چرا بریدند ) ، و در این گفتارش هیچ اسمى از همسر عزیز به میان نیاورد، و هیچ بدگویى از او نکرد، تنها منظورش این بود که میان او و همسر عزیز بحق داورى شود، و اگر به داستان زنانى که دستهاى خود را بریدند فقط اشاره کرد و ایشان را به بدى اسم نبرد و تنها مسأله بریدن دستهایشان را ذکر کرد براى این بود که سر نخ را به دست شاه بدهد تا او در اثر تحقیق به همه جزئیات واقف گشته و به برائت و پاکى وى از اینکه با همسر عزیز مراوده کرده باشد آگاهى پیدا کند، و بلکه از هر مراوده و عمل زشتى که بدو نسبت داده اند پى ببرد و بفهمد که بلایى که بر سر او آورده اند تا چه حد بزرگ بوده.

و خلاصه هیچ حرفى که بدگویى از ایشان باشد نزد، مگر اینکه گفت: ( ان ربى بکیدهن علیم ) این هم در حقیقت بمنظور بدگویى از ایشان نبود، بلکه تنها نوعى شکایت به درگاه پروردگار خود بود.

لطائفى که در تعبیرات یوسف (ع ) به چشم مى خورد#

و چه لطافتى در گفتار یوسف (علیه السلام) در صدر آیه و ذیل آن بکار رفته که به فرستاده شاه گفته است: ( نزد صاحبت برگرد و بپرس ) آنگاه گفت ( پروردگار من به کید ایشان دانا است ) چون این طرز بیان، خود یک نوع تبلیغ حق است، در ضمن نسبت به کسانى هم که از مفسرین گمان کرده بودند که مقصود یوسف از کلمه ( ربى ) در آنجا که به زن عزیز گفت: ( انه ربى احسن مثواى - او صاحب نعمت من است، مقام مرا گرامى داشته ) عزیز است خود تنبهى است که یوسف شوهر زلیخا را رب خود نمى دانسته همانطور که در مورد بحث، مقصودش از ( ربى ) خداى تعالى است در آنجا نیز مقصودش او است.

و نیز لطفى در این جمله بکار برده که گفته است: ( ما بال النسوه اللاتى قطعن ایدیهن ) چون با در نظر داشتن اینکه کلمه ( بال ) به معناى امر مهمى است که مورد اهتمام باشد معنایش این مى شود: آن چه امر عظیم و چه شان خطیرى بوده که ایشان را دچار چنین اشتباهى کرده که بجاى میوه، دست خود راببرند؟! زیرا اگر رسیدگى کنى خواهى دید جز عشق و دلدادگى به یوسف انگیره دیگرى نداشته اند.

آرى ایشان آنچنان شیداى وى شدند که خود را فراموش کرده دست خود را بجاى میوه بریدند، و همین بیان، شاه را متوجه کرده که ابتلاى زنان شیدا و عاشق یوسف، ابتلایى بس عظیم بوده و از آن عظیم تر خوددارى وى از معاشقه و امتناع از اجابت آنان بوده با اینکه جان و مال خود را نثار قدمش مى کردند، و این معاشقه و اظهار دلدادگى و الحاح و اصرار ایشان کار یک روز و دو روز و یکبار و دوبار نبوده و با این حال مقاومت کردن یک جوان و استقامت در برابر چنین زنانى، کار هر کسى نیست و جز از کسى که خداوند با برهان خود سوء و فحشاء را از او گردانیده، مقدور نیست.

معلوم گردیدن بى گناهى یوسف (علیه السلام)#

راغب گفته: ( خطب ) به معناى امر عظیم است که درباره آن تخاطب و گفتگو زیاد مى شود، و در قرآن آمده، آنجا که فرموده: ( فما خطبک یا سامرى ) و آنجا که فرموده: ( فما خطبکم ایها المرسلون ) و در معناى ( حصحص الحق ) گفته: یعنى حق واضح و هویدا گشت، و این در جایى گفته مى شود که کاشف و وسیله ظهور آن هویدا گردد، و نسبت ( حص ) با ( حصحص ) همان نسبتى است که میان ( کف ) و ( کفکف ) و ( کب ) و ( کبکب ) است، و وقتى گفته مى شود: ( حصه ) معنایش این است که از فلان چیز برید، حال یا به مباشرت و یا به حکم... و ( حصه ) به معناى قطعه اى است که از چیز یکپارچه، و بجاى بهره و نصیب استعمال مى شود،

و جمله: ( ما خطبکن اذ راودتن یوسف عن نفسه ) جواب از سوالى است که در سابق گفتیم بمنظور اختصار حذف شده و مقدر است - و سیاق بر آن دلالت مى کند - و تقدیر این است که گویا سائلى پرسیده: خوب بعد از آن چه شد و شاه چه کرد؟ و در جواب گفته شده فرستاده شاه از زندان برگشت و جریان زندان و درخواست یوسف را به وى رسانید که درباره او و زنان اشرافى داورى کند، شاه هم آن زنان را احضار نموده پرسید، ( ما خطبکن... ) ، جریان شما چه بود آنروز که با یوسف مراوده کردید؟ گفتند: خدا منزّه است که ما هیچگونه سابقه بدى از او سراغ نداریم، و بدین وسیله او را از هر زشتى تنزیه نموده و شهادت دادند که در این مراوده کوچکترین عملى که دلالت بر سوء قصد او کند از او ندیدند.

و در این جواب قبل از هر چیز کلمه ( حاش للّه ) را آوردند، همچنانکه در اولین برخورد با یوسف نیز اولین کلمه اى که به زبان آوردند این بود که گفتند: ( حاش للّه ما هذا بشر) و با این طرز بیان خواستند بگویند تا آنجا که ما وى را مى شناسیم در حد نهایت از نزاهت و عفت است، همچنانکه در نهایت درجه حسن و زیبایى است.

و وجه اینکه چرا جمله ( قالت امراه العزیز ) را به فصل یعنى بدون واو عاطفه آورد همان وجهى است که در جمله ( قال ما خطبکن ) و جمله ( قلن حاش للّه ) گفته شد.

در اینجا همسر عزیز که ریشه این فتنه بود به سخن آمده به گناه خود اعتراف مى نماید و یوسف را در ادعاى بى گناهیش تصدیق مى کند و مى گوید: ( الان حق از پرده بیرون شد و روشن گردید، و آن این است که من با او بناى مراوده و معاشقه را گذاشتم، و او از راستگویان است ) ، و با این جمله گناه را به گردن خود انداخت، و ادعاى قبلى خود را که یوسف را به مراوده متهم کرده بود تکذیب نمود، و به این هم اکتفا نکرد، بلکه بطور کامل او را تبرئه نمود که حتى در تمامى طول مدت مراوده من، رضایتى از خود نشان نداد، و مرا اجابت نکرد.

در اینجا برائت یوسف از هر جهت روشن مى گردد، زیرا در کلام همسر عزیز و گفتار زنان اشراف جهاتى از تاکید بکار رفته که هر کدام در جاى خود مطلب را تاکید مى کنند، یکى آنکه نفى سوء را بطور نکره در سیاق نفى و با زیادتى ( من ) و با اضافه کلمه ( تنزیه ) آورده، و در نتیجه هر گونه بدى را از او نفى کردند و گفتند ( ما هیچگونه بدى از او ندیدیم ) دیگر آنکه همسر عزیز علاوه بر اعتراف به گناه، تقصیر را منحصر به خود کرد و گفت: ( انا راودته عن نفسه ) و شهادت خود به راستگویى یوسف را با چند ابزار تاکید موکد نمود: یکى اینکه حرف ( ان ) را بکار برد، دوم اینکه حرف ( لام ) را استعمال کرد، سوم اینکه جمله را اسمیه آورد و گفت: ( و انه لمن الصادقین ) و این اعتراف و تاکیدها هر بدى را که تصوّر شود از او نفى مى کند چه فحشاء باشد، چه مراوده و چه کمترین میل و رضایت، و چه دروغ و افتراء، و مى فهماند که یوسف به حسن اختیار خود از این زشتیها دورى کرد، (نه اینکه برایش آماده نبود و یا مصلحت ندید و یا ترسید).

بطورى که از سیاق برمى آید این جملات از کلام یوسف است، و گویا این حرف را بعد از شهادت زنان به پاکى او و اعتراف همسر عزیز به گناه خود و شهادتش به راستگویى او و داورى پادشاه به برائت او زده است.

هر چند در ابتداى آن ندارد ( قال ذلک... ) و لیکن از این قبیل حکایت قولى در قرآن بسیار است که بدون آوردن کلمه ( گفت و یا گفتند ) ، خود گفتار را نقل نموده، از آن جمله مثلا فرموده: ( آمن الرسول بما انزل الیه من ربه و المومنون کل امن باللّه و ملائکته و کتبه و رسله لا نفرق بین احد من رسله ) که تقدیرش ( قالوا لا نفرق... ) ، است، و نیز فرموده: ( و انا لنحن الصافون و انا لنحن المسبحون ) .

و بنابر اینکه کلام یوسف باشد اشاره ( ذلک ) اشاره به برگردانیدن فرستاده است، یعنى اینکه من از زندان بیرون نیامدم و فرستاده شاه را نزد او برگردانیدم و بوسیله او درخواست کردم که شاه درباره من و آن زنان داورى کند، براى این بود که عزیز بداند من به او در غیابش خیانت نکردم و با همسرش مراوده ننمودم و بداند که خداوند کید خائنان را هدایت نمى کند. بنابراین، ضمیر در ( لیعلم - تا بداند ) و همچنین در ( لم اخنه - خیانتش نکردم ) به عزیز برمى گردد.

آرى یوسف (علیه السلام) براى برگرداندن رسول شاه دو نتیجه ذکر کرده، یکى اینکه عزیز بداند که من به او خیانت نکردم، و او از وى راضى و خوشنود شود، و از دل او هر شبهه اى که درباره وى و همسر خود دارد زایل گردد.

هیچ خائنى در خود به نتیجه نمى رسد#

دوم اینکه بداند که هیچ خائنى بطور مطلق هیچ وقت به نتیجه اى که از خیانت خود در نظر دارد نمى رسد و دیرى نمى پاید که رسوا مى شود، و این سنتى است که خداوند همواره در میان بندگانش جارى ساخته، و هرگز سنت او تغییر و تبدیل نمى پذیرد، خیانت باطل است و باطل هم دوام ندارد، و حق بر علیه آن ظاهر مى شود و بطلان آنرا بر ملا مى کند.

بهترین نمونه اش خیانت زنان مصر است، اگر بنا بود خائن رستگار شود زنان مصر و همسر عزیز در آنچه کردند رسوا نمى شدند، لیکن از آنجائیکه خداوند کید خائنان را راهبرى نمى کند رسوا شدند.

و گویا منظور یوسف (علیه السلام) از نتیجه دوم که گفت: ( ان اللّه لا یهدى کید الخائنین ) و تذکر دادن آن به پادشاه مصر و تعلیم آن به وى این بوده که از لوازم فایده خبر نیز بهره بردارى کند، و بفهماند که وى از حقیقت داستان اطلاع دارد، و چنین کسى که در غیاب عزیز به همسر او خیانت نکرده قطعا به هیچ چیز دیگرى خیانت نمى کند، و چنین کسى سزاوار است که بر هر چیز از جان و مال و عرض امین شود، و از امانتش استفاده کنند.

آنگاه با فهماندن اینکه وى چنین امتیازى دارد زمینه را آماده کرد براى اینکه وقتى با شاه روبرو مى شود از او درخواست کند که او را امین بر اموال مملکت و خزینه هاى دولتى قرار دهد.

و از ظاهر این آیه برمى آید که مقصود از ملک (پادشاه ) غیر عزیز، همسر زلیخا بوده که در جمله ( و الفیا سیدها لدى الباب ) و جمله ( و قال الذى اشتراه من مصر لامراته اکرمى مثواه ) سخن از او به میان آمده.

این نظریه ما بود درباره آیه مورد بحث و لیکن بعضى از مفسرین گفته اند که: این کلام و همچنین آیه بعد از آن تتمه گفتار همسر عزیز است که با جمله ( الان حصحص الحق ) شروع شده بود، و لیکن بزودى اشکالى را که بر آن وارد است ایراد خواهیم کرد انشاء اللّه.

مفاد سخن یوسف (علیه السلام) که بعد از معلوم شدن بى گناهى اش گفت: ( و ماابرى نفسى انّ النّفس لامّارة بالسّوء... )#

این آیه تتمه گفتار یوسف (علیه السلام) است، و آنرا بدین جهت اضافه کرد که در کلام قبلیش که گفت: ( من او را در غیابش خیانت نکردم ) بویى از استقلال و ادعاى حول و قوت مى آمد (یعنى این من بودم که دامن به چنین خیانتى نیالودم ) و چون آن جناب از انبیاى مخلص و فرو رفته در توحید و از کسانى بوده که براى احدى جز خدا حول و قوتى قائل نبوده اند، لذا فورى و تا فوت نشده اضافه کرد که آنچه من کردم و آن قدرتى که از خود نشان دادم بحول و قوه خودم نبود، بلکه هر عمل صالح و هر صفت پسندیده که دارم رحمتى است از ناحیه پروردگارم. و هیچ فرقى میان نفس خود با سایر نفوس که بحسب طبع، اماره بسوء و مایل به شهوات است نگذاشت، بلکه گفت: من خود را تبرئه نمى کنم زیرا نفس، بطور کلى آدمى را بسوى بدى ها و زشتیها وامى دارد مگر آنچه که پروردگارم ترحم کند.

پس در حقیقت این کلام یوسف نظیر کلام شعیب است که گفت: ( ان ارید الا الاصلاح ما استطعت و ما توفیقى الا باللّه ) .

پس اینکه گفت: ( من نفس خود را تبرئه نمى کنم ) اشاره است به آن قسمت از کلامش که گفت: ( من او را در غیابش خیانت نکردم ) و منظور از آن اینست که من اگر این حرف را زدم بدین منظور نبود که نفس خود را منزه و پاک جلوه دهم، بلکه به این منظور بود که لطف و رحمت خداى را نسبت به خود حکایت کرده باشم، آنگاه همین معنا را تعلیل نموده فرمود: ( زیرا نفس بسیار وادارنده به سوء و زشتى است ) و بالطبع، انسان را بسوى مشتهیاتش که همان سیئات و گناهان بسیار و گوناگون است دعوت مى نماید، پس این خود از نادانى است که انسان نفس را از میل به شهوات و بدیها تبرئه کند، و اگر انسان از دستورات و دعوت نفس ‍ بسوى زشتیها و شرور سرپیچى کند رحمت خدایى دستگیرش شده، و او را از پلیدیها منصرف و بسوى عمل صالح موفق مى نماید.

و از همینجا معلوم مى شود که جمله ( الا ما رحم ربى ) دو تا فایده در بردارد:

یکى اینکه اطلاق جمله ( ان النفس لاماره بالسوء ) را مقید مى کند، و مى فهماند که انجام کارهاى نیک هم که گفتیم به توفیقى از ناحیه خداى سبحان است از کارهاى نفس مى با شد، و چنین نیست که آدمى آنها را بطور اجبار و الجاء از ناحیه خداوند انجام دهد.

دوم اینکه اشاره مى کند که اجتنابش از خیانت، رحمتى از ناحیه پروردگارش بود. آنگاه رحمت خداى را هم تعلیل نموده به اینکه: ( ان ربى غفور رحیم - همانا پروردگارم بسیار بخشاینده و مهربان است ) و غفاریت خداى را هم بر رحمت او اضافه کرد، براى اینکه مغفرت، نواقص و معایب را که لازمه طبع بشرى است مستور مى کند، و رحمت نیکیها و صفات جمیله را نمایان مى سازد.

آرى مغفرت خداى تعالى همچنانکه گناهان و آثار آن را محو مى کند، نقایص و آثار نقایص را هم از بین مى برد، همچنانکه قرآن کریم فرمود: ( فمن اضطر غیر باغ و لا عاد فان ربک غفور رحیم ) که در اواخر جلد ششم این کتاب در تفسیر آن بیانى گذراندیم (که حاصلش این بود که مغفرت در اینجا به محو نقیصه تعلق گرفته نه محو گناه ).

و از جمله اشارات لطیفى که در کلام یوسف (علیه السلام) آمده یکى این است که از خداى تعالى تعبیر کرده به ( ربى - پروردگارم ) و این تعبیر را در سه جاى کلام خود تکرار نموده، یکجا فرموده: ( ان ربى بکیدهن علیم ) یکجا فرموده: ( الا ما رحم ربى ) در اینجا هم فرموده: ( ان ربى غفور رحیم ) زیرا این سه جمله اى که کلمه ( ربى ) در آنها بکار رفته هر کدام به نوعى متضمن انعامى از پروردگار یوسف نسبت بخصوص وى بوده، و به همین جهت در ثناى بر او، او را بخودش نسبت داده و گفت: ( پروردگار من ) تا مذهب خود را که همان توحید است تبلیغ نموده بفهماند بر خلاف مردم بت پرست آن روز، خداى تعالى را رب و معبود خود مى داند، و چون در جمله ( و ان اللّه لا یهدى کید الخائنین ) چنین نسبتى نبود لذا بجاى کلمه ( ربى ) کلمه ( اللّه ) را آورد

سخن بعضى از مفسرین که: ( ذلک لیعلم... ) و ( و ما ابرى نفسى... )#

و اما اینکه گفتیم بعضى از مفسرین دو آیه مورد بحث، یعنى ( ذلک لیعلم انى لم اخنه... ) ، را تتمه کلام همسر عزیز دانسته اند و وعده دادیم که بزودى اشکال آنرا ایراد کنیم اینک مى گوئیم: بنا به گفته ایشان معناى دو آیه مذکور چنین مى شود که همسر عزیز بعد از آنکه به گناه خود اعتراف نموده به راستگویى یوسف گواهى داد و گفت: ( ذلک ) این اعترافم بر اینکه من او را مراوده کردم، و این شهادتم بر اینکه او از راستگویانست براى این بود: ( لیعلم ) تا یوسف وقتى اعتراف و شهادت مرا بشنود بداند که من در غیاب او به او خیانت نکردم، بلکه اعتراف نمودم که مسأله مراوده از ناحیه من بود، و او از راستگویانست و ( ان اللّه لا یهدى کید الخائنین ) و خدا کید خیانتکاران را هدایت نمى کند همچنانکه کید مرا که مراوده و به زندان افکندن او بود هدایت نکرد، و سرانجام پس از چند سال زندانى شدن راستگویى و پاکدامنى او را برملا، و خیانت مرا نزد پادشاه و درباریانش افشاء و مرا رسوا نمود، همچنانکه کید سایر زنان اشراف را هم هدایت نکرد.

و من هرگز نفس خود را تبرئه نمى کنم، زیرا این من بودم که او را بزندان افکندم تا شاید بدین وسیله او را مجبور کنم که به خواسته من تن در دهد، آرى ( ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحیم ) .

و اما وجه اشکال آن، این است که: این تفسیر بسیار سخیف و نادرست است زیرا اولا اگر کلام، کلام همسر عزیز مى بود جا داشت که در جمله ( ذلک لیعلم انى لم اخنه بالغیب ) بگوید: ( و لیعلم انى لم اخنه بالغیب ) (به صیغه امر) زیرا اگر این جمله عنوان شهادت و اعتراف زلیخا باشد و به غیر صورت امر گفته باشد معنایش این مى شود: ( ذلک ) یعنى این اعتراف و شهادت من براى این بود که یوسف بداند من اعتراف نموده و به پاکى او شهادت دادم، پس بر خواننده پوشیده نیست که این کلام کلامى است خالى از فایده.

بخلاف اینکه اگر مى گفت: ( و لیعلم ) (به صیغه امر) یعنى باید بداند که من در غیاب او به گناه خود اعتراف و به پاکى او شهادت دادم.

علاوه بر این لازمه این تفسیر این است که معناى اعتراف و شهادت باطل شود، چون اعتراف و شهادت وقتى دلیل بر واقع مى گردد، و طهارت واقعى یوسف را مى رساند که منظور از آن بیان حقیقت و اظهار حق باشد، نه اینکه یوسف بفهمد و از رفتار او در غیابش ‍ خوشش آید.

و اگر جمله مذکور عنوان شهادت و اعتراف نباشد بلکه عنوان اعمالى باشد که همسر عزیز در طول مدت زندانى یوسف انجام داده، و معنایش این باشد که من براى این شهادت دادم و اعتراف کردم که یوسف بداند در طول مدت زندانیش به او خیانت نکردم، در این صورت کلامى خواهد بود هم دروغ محض و هم بى ربط، زیرا او در این مدت به وى خیانت کرده بود، چه خیانتى بالاتر از این که نقشه چینى کرد تا او را بدون هیچ گناهى به زندان افکند علاوه بر اینکه شهادت و اعترافش به هیچ وجهى از وجوه دلالتى بر خیانت نکردنش ندارد، همچنانکه از نظر خواننده نیز پوشیده نیست.

ثانیا اگر آیه مورد بحث کلام همسر عزیز بود معنا نداشت به یوسف یاد دهد که خدا کید خائنان را رهبرى نمى کند، با اینکه یوسف این معنا را در روز اول که وى بناى مراوده را با او گذاشت خاطرنشانش کرده و گفته بود: ( انه لا یفلح الظالمون ) .

ثالثا در این صورت جمله ( و ما ابرى ء نفسى - من نفس خود را تبرئه نمى کنم - چون من او را با نقشه ها و کید خودم به زندان افکندم ) - با جمله ( لم اخنه بالغیب ) منافات دارد، و این نیز بر خواننده پوشیده نیست.

آیه ( ان النفس لاماره بالسوء الا ما رحم ربى ان ربى غفور رحیم ) از آنجایى که مشتمل بر معارف جلیله اى از توحید است احتمال نمى رود کلام زنى بت پرست و مالامال از هوى و هوس بوده باشد.

بعضى دیگر از مفسرین وجه دیگرى در معناى دو آیه مورد بحث گفته اند و آن اینکه ضمیر در ( لیعلم ) و در ( لم اخنه ) ، به عزیز که همسر زلیخا است برمى گردد، گویا زلیخا پس از اعتراف خود و شهادتش به پاکى یوسف گفته است: اینها که گفتم براى این بود که همسرم بداند من در غیاب او در خلوتهایى که با یوسف داشتم خیانتى به او نکردم، و خلاصه عمل منافى با عفتى از من سر نزد، و تمامى ماجرا این بود که من با یوسف معاشقه کردم او هم عصمت خود را حفظ کرد و از نزدیکى با من امتناع ورزید، و در نتیجه عرض و ناموس شوهر من محفوظ ماند، و من اگر یوسف را از گناه تبرئه کردم براى این بود که این محفوظ ماندن ناموس من از ناحیه او بود نه از ناحیه من، و من نفس خود را تبرئه نمى کنم زیرا نفس آدمى اماره به زشتیها است مگر آنکه پروردگار من رحم کند.

اشکال این وجه هم این است که اگر کلام مورد بحث گفتار همسر عزیز بود، و منظور این بود که دل شوهرش را بدست آورد، و هر سوء ظن و تردیدى را از دل او پاک سازد، با گفتن این حرف نتیجه به عکس مى گرفت، زیرا جمله ( الان حصحص الحق انا راودته عن نفسه و انه لمن الصادقین ) در افاده اینکه او به یوسف عشق مى ورزیده یقین آور است، و لیکن گفتن اینکه یوسف امتناع ورزید یقین آور نیست زیرا همسرش ممکن است پیش خود خیال کند که او این حرف را براى دلخوشى من مى زند، و مى خواهد سوء ظن مرا از بین ببرد، و حاصل آنکه اعتراف و شهادت اگر از همسر عزیز مى بود غرضش رفع سوء ظن شوهر بود، در صورتى که نه تنها سوء ظن او را رفع نمى کند بلکه او را دل چرکین تر هم مى سازد.

بعلاوه، بنابراین معناى جمله ( و ما ابرى ء نفسى... ) ، تکرار همان جمله ( انا راودته عن نفسه ) مى شود، و حال آنکه در ظاهر سیاق خلاف آن استفاده مى شود. همه اینها صرفنظر از اشکالاتى بود که بر وجه قبلى وارد مى شد، زیرا همه آنها بر این وجه نیزوارد است.

معنى جمله ( استخلصه لنفسى ) این است که: من او را از مقربان خود قرار مى دهم، و کلمه ( مکین ) به معناى صاحب مقام و منزلت است، و در جمله ( فلما کلمه ) حذف و اضمار بکار رفته و تقدیرش این است که وقتى یوسف را نزد شاه آوردند و او با وى گفتگو کرد گفت: تو دیگر از امروز نزد ما داراى مقام و منزلتى هستى. و اینکه حکم خود را مقید به امروز کرد براى اشاره به علّت حکم بود، و معنایش این است که تو از امروز که من به مکارم اخلاق و اجتناب از زشتى و فحشاء و خیانت و ظلم، و صبرت بر هر مکروه پى بردم، و فهمیدم یگانه مردى هستى که بخاطر حفظ طهارت و پاکى نفست حاضر شدى خوار و ذلیل شوى، و مردى هستى که خداوند به تاییدات غیبى خود اختصاصت داده، و علم به تأویل احادیث و راى صائب و حزم و حکمت و عقل را به تو ارزانى داشته، داراى مقام و منزلت هستى، و ما تو را امین خود مى دانیم: و از اینکه بطور مطلق گفت: ( مکین امین ) فهمانید که این مکانت و امانت تو عمومى است، و خلاصه حکمى که کردیم هیچ قید و شرطى ندارد.

و معناى آیه این است که پادشاه گفت: یوسف را نزد من آرید تا خاص و خالص براى خودم قرارش دهم، و چون او را آوردند، و شاه با او تکلم کرد گفت: تو امروز با آن کمالاتى که ما در تو دیدیم داراى مکانتى مطلق و امانتى بدون قید و شرط هستى، و در آنچه بخواهى آزاد و بر جمیع شؤ ون مملکت امینى. و این در حقیقت حکم و فرمان وزارت و صدارت یوسف بود.

بعد از آنکه شاه فرمان مکانت و امانت یوسف را بطور مطلق صادر کرد، یوسف از او در خواست نمود که او را به وزارت مالیه و خزانه دارى منصوب کند، و امور مالى کشور و خزانه هاى زمین را که مراد از آن همان سرزمین مصر بوده باشد به وى محول نماید.

و اگر این درخواست را کرد به این منظور بود که امور مالى کشور و ارزاق را به مباشرت خود اداره کند، و ارزاق را جمع آورى نموده براى سالهاى بعد که قهرا سالهاى قحطى خواهد بود و مردم دچار گرانى و گرسنگى خواهند شد ذخیره نماید، وخودش با دست خویش آن ذخیره ها را در میان مردم تقسیم کند، و به هر یک آن مقدارى که استحقاق دارد بدهد، و از حیف و میل جلوگیرى نماید.

و خود درخواست خویش را چنین تعلیل کرد که من حفیظ و علیم هستم، زیرا این دو صفت از صفاتیست که متصدى آن مقامى که وى درخواستش را کرده بود لازم دارد، و بدون آن دو نمى تواند چنان مقامى را تصدى کند، و از سیاق آیات مورد بحث و آیات بعدش ‍ برمى آید که پیشنهاد پذیرفته شد، و دست بکار آنچه مى خواست گردید.

عزت یافتن یوسف (علیه السلام) به رحمت الهى، بعد از آنکه براى ذلت او اسباب چینى کردند#

کلمه ( تمکین ) به معناى قدرت دادن، و کلمه ( تبوء ) به معناى جاى گرفتن است، و کلمه ( کذلک ) اشاره است به داستانى که تا رسیدن یوسف به مقام عزیزى مصر بیان کرد، و آن عبارت بود از زندانى شدنش که با وجود اینکه غرض همسر عزیز از آن، تحقیر و ذلیل کردن یوسف بود مع ذلک خداوند همان را وسیله عزّتش قرار داد، و سایر امور زندگیش نیز بهمین منوال جریان داشت، پدرش او را احترام کرد و برادران بر وى حسد برده در چاهش انداختند، و به بازرگانان فروختند تا بدین وسیله آن احترام را مبدّل به ذلت کنند، خداى سبحان هم همین مکر و حیله آنان را وسیله عزّت او در خانه عزیز مصر قرار داد، زنان مصر مخصوصا همسر عزیز با وى خدعه کردند، و بناى مراوده را گذاشتند تا او را به منجلاب فسق و فجور بکشانند، خداوند همین توطئه را وسیله بروز و ظهور عصمت و پاکى او قرار داد، و در آخر هم زندان را که وسیله خوارى او بود باعث عزّتش قرار داد.

و خداوند متعال بهمین داستان زندانى شدن و محرومیت یوسف (علیه السلام) از اختلاط و آمیزش آزادانه با مردم اشاره نموده و فرموده ( و کذلک مکنا لیوسف فى الارض یتبوء منها حیث یشاء ) یعنى ما این چنین زحمت زندان را که از او سلب آزادى اراده کرده بود برداشتیم، و در نتیجه صاحب مشیتى مطلق و اراده اى نافذ گردید، که مى توانست در هر بقعه اى و قطعه اى از زمین که بخواهد منزل بگزیند، پس این جمله به وجهى محاذى جمله ( و کذلک مکنا لیوسف فى الارض و لنعلمه من تأویل الاحادیث و اللّه غالب على امره ) که قبلا درباره وارد شدن یوسف به خانه عزیز فرموده بود قرار گرفته است.

و با این مقایسه این معنا روشن مى گردد که جمله ( نصیب برحمتنا من نشاء ) در اینجا به معناى جمله ( و اللّه غالب على امره ) در آنجا است، و معلوم مى شود که مراد این است که خداى سبحان وقتى بخواهد رحمت خود را به شخصى برساند، کسى در خواستن او معارضه ندارد و هیچ مانعى نمى تواند او را از بکار بردن اراده و خواستش جلوگیرى کند.

و اگر سببى از اسباب، مى توانست که مشیت خدا را در مورد احدى باطل سازد هر آینه درباره یوسف این کار را مى کرد، زیرا در خصوص او تمامى اسباب، آن هم سببهایى که هر کدام جداگانه در ذلیل کردن وى کافى بود دست بدست هم دادند، و مع ذلک نتوانستند او را ذلیل کنند، بلکه بر خلاف جریان اسباب، خداوند او را بلند و عزیز کرد، آرى ( حکم تنها از آن خداست ) .

و اینکه فرموده ( و لا نضیع اجر المحسنین ) اشاره است به اینکه این تمکین اجرى بوده که خداوند به یوسف داد، و وعده جمیلى است که به هر نیکوکارى مى دهد، تا بدانند او اجرشان را ضایع نمى کند.

یعنى اجر آخرت براى اولیاى از بندگان اوست. پس در حقیقت این جمله وعده جمیلى است که خداوند به خصوص اولیاى خود که یوسف یکى از ایشان است مى دهد.

دلیل بر اینکه این جمله وعده به عموم مؤمنین نیست جمله حالیه ( و کانوا یتقون ) است که دلالت دارد بر اینکه ایمان ایشان که همان حقیقت ایمان است لا محاله مسبوق به تقواى استمرارى ایشان بوده آنهم تقواى حقیقى، و (معلوم است که ) چنین تقوایى بدون ایمان تحقق نمى یابد، پس ایمان بعدى، ایمان بعد از ایمان و تقواست، و چنین ایمانى همان اجراى ولایت اللّه است که درباره اش فرموده: ( الا ان اولیاء اللّه لا خوف علیهم و لا هم یحزنون الذین آمنوا و کانوا یتقون لهم البشرى فى الحیوه الدنیا و فى الاخرة ) .

بحث روایتی#

بحث روایتى (روایاتى در ذیل آیات مربوط به رؤیاى ملک مصر و تعبیر آن به وسیله یوسف و اثبات بى گناهى آن حضرت و عزت یافتن او)

در تفسیر قمى آمده که: پادشاه، خوابى دید و به وزراى خود چنین نقل کرد که: من در خواب دیدم هفت گاو چاق را که هفت گاو لاغر آنها را مى خوردند، و نیز هفت سنبله سبز و سنبله هاى خشک دیگرى دیدم - امام صادق (علیه السلام) جمله سبع سنبلات را سبع سنابل قرائت نمودند. - آنگاه به وزراى خود گفت که: اى بزرگان مملکت ! اگر از تعبیر خواب سررشته دارید مرا در رویایم نظر دهید، لیکن کسى معنا و تأویل رویاى او را ندانست.

( و قال الذى نجا منهما و ادکر بعد امه ) یکى از دو تن یار زندانى یوسف که نجات یافته بود و آن روز بالاى سر پادشاه ایستاده بود بعد از مدتى بیاد رویاى خود افتاد که در زندان دیده بود و گفت ( انا انبئکم بتأویله فارسلون ) من شما را از تعبیر این خواب خبر مى دهم اینک مرا بفرستید، (او را مرخص کردند ت) به نزد یوسف آمد و گفت: ( ایها الصدیق افتنا فى سبع بقرات سمان یاکلهن سبع عجاف و سبع سنبلات خضر و اخر یابسات ) یوسف در پاسخش گفت: ( تزرعون سبع سنین دابا فما حصدتم فذروه فى سنبله الا قلیلا مما تاکلون ) یعنى هفت سال پى در پى بکارید و آنچه درو کردید در خوشه بگذارید و مصرف نکنید مگر اندکى که مى خورید خرمن کرده مى کوبید، چون اگر همه را بکوبید، تا هفت سال نمى ماند، بخلاف اینکه در سنبله بماند که در این مدت آفتى نمى بیند، آنگاه هفت سال دیگر بعد از آن مى رسد که سالهاى سختى خواهد بود، و در آن مدت آنچه که براى ایشان در سالهاى گذشته ذخیره کرده اید به مصرف مى رسانید، امام صادق (علیه السلام) فرموده: آیه به جاى ( ما قدمتم ) به صورت ( ما قربتم ) نازل شده بود، سپس بعد از آن چند سال، سالى فرا مى رسد که مردم در آن یارى مى شوند، و در آن باران بر آنان مى بارد.

امام (علیه السلام) فرمود: مردى نزد على امیرالمومنین (علیه السلام) کلمه ( یعصرون ) را به بناى معلوم و مبنى بر فاعل قرائت کرد، حضرت فرمود: واى بر تو چه چیز را مى فشرند، آب انگور را براى شراب ؟ مرد عرض کرد: یا امیر المومنین پس چگونه قرائت کنم ؟ فرمود: آیه بصورت ( یعصرون ) به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده، و معنایش این است که در آن سال و بعد از سالهاى قحطى باران داده مى شوند، به دلیل اینکه در جاى دیگر قرآن فرموده: ( و انزلنا من المعصرات ماء ثجاج).

فرستاده یوسف نزد پادشاه برگشته پیغام و دستور العمل را براى او باز گفت، پادشاه گفت او را نزد من آرید، فرستاده اش نزد یوسف آمده از او خواست که به دربار مصر بیاید، (یوسف ) گفت بسوى صاحبت برگرد و از او بپرس داستان زنانى که دستهاى خود را پاره کردند چه بود؟ که همانا پروردگار من به کید ایشان عالم است.

پادشاه، زنان نامبرده را در یکجا جمع کرده پرسید جریان شما در آن روزها که با یوسف و بر خلاف میل او مراوده مى کردید چگونه بود؟ گفتند خدا منزه است که ما کمترین عیب و عمل زشتى از او ندیدیم. همسر عزیز گفت: الان حق روشن و برملا گردید، آرى من با او و برخلاف میل او مراوده داشتم، و او از راستگویان است، و این را بدان جهت گفتم که او بداند من در غیابش خیانتش نکردم، و اینکه خدا کید خیانتکاران را هدایت نمى کند - و معناى این جمله از کلمات زلیخا این است که این اعتراف را بدان سبب کردم تا یوسف بداند این بار مانند سابق بر علیه او دروغ نگفتم -، سپس اضافه کرد: من نفس خود را تبرئه نمى کنم زیرا نفس وادارنده به زشتیهاست، مگر آنکه پروردگارم رحم کند.

آنگاه پادشاه گفت: او را نزد من آرید تا او را از نزدیکان خود قرار دهم، پس وقتى نگاهش به یوسف افتاد گفت: تو امروز نزد ما داراى مکانت و منزلتى، و نزد ما امین مى باشى، هر حاجتى دارى بگو. یوسف گفت: مرا بر خزانه هاى زمین بگمار که من نگهبان و دانایم، یعنى مرا بر کندوها و انبارهاى آذوقه بگمار. او هم یوسف را مصدر آن کار کرد، و همین است مقصود از اینکه فرمود: ( و کذلک مکنا لیوسف فى الارض یتبوء منها حیث یشاء ) .

مؤلف: اینکه صاحب تفسیر قمى گفتند که امام صادق ( سبع سنابل ) قرائت کرده منافى با روایت عیاشى است که از ابن ابى یعفور از آنجناب نقل کرده که سبع سنبلات، قرائت کرده اند البته این به نقلى است که تفسیر برهان از عیاشى کرده، و گرنه در نسخه چاپى خود عیاشى نیز سبع سنابل آمده.

و اینکه گفت امام فرمود: آیه بصورت ( ما قربتم ) نازل شده مقصود این است که ( ما قدمتم ) بحسب تنزیل به معناى تقریب است، و اینکه فرمود: آیه بصورت ( و فیه یعصرون ) ، به بناى مجهول و مبنى بر مفعول نازل شده و معنایش این است که مردم در آن سال باران داده مى شوند، دلالت دارد بر اینکه آن جناب کلمه ( یغاث ) را از ماده غوث به معناى یارى گرفته نه از ماده غیث که به معناى باران است، و این معنا را عیاشى نیز در تفسیر خود از على ابن معمر از پدرش از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده است و اینکه فرمود: معناى این جمله از کلمات زلیخا این است که این اعتراف را بدان سبب کردم... ظاهر این است که امام (علیه السلام) جمله ( ذلک لیعلم انى لم اخنه بالغیب... ان ربى غفور رحیم ) را از کلام همسر عزیز دانسته. و خواننده محترم بیانى را که در این خصوص گذراندیم بخاطر دارد.

دو روایت نبوى درباره یوسف (ع) از طرق اهل سنت و اشکال آن دو#

و در الدّرالمنثور است که فاریابى و ابن جریر و ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردویه به چند طریق از ابن عباس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود: من از صبر و بزرگوارى برادرم یوسف در عجبم، خدا او را بیامرزد، براى اینکه فرستادند نزد او تا درباره خواب پادشاه نظر دهد (و او هم بدون هیچ قید و شرطى نظر داد) و حال آنکه اگر من جاى او بودم نظر نمى دادم مگر بشرطى که مرا از زندان بیرون بیاورند، و نیز از صبر و بزرگوارى او در عجبم از آنکه از ناحیه پادشاه آمدند تا از زندان بیرونش کنند باز هم بیرون نرفت تا آنکه بى گناهى خود را اثبات کرد، و حال آنکه اگر من بودم بى درنگ بسوى در زندان مى دویدم، ولى او مى خواست بى گناهى خود را اثبات کند خدایش بیامرزد.

مؤلف: این معنا بطریق دیگرى نیز روایت شده، و از طرق اهل بیت (علیهم السلام ) هم روایتى آمده که عیاشى آنرا در تفسیر خود از ابان از محمد بن مسلم از یکى از دو امام - امام باقر و یا امام صادق (علیه السلام) نقل کرده که فرمود: رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ) فرمود اگر من جاى یوسف بودم در آن موقع که فرستاده پادشاه نزدش آمد تا خواب وى را تعبیر کند تعبیر نمى کردم مگر بشرطى که مرا از زندان خلاص کند و من از صبر یوسف در برابر کید همسر پادشاه در عجبم که تا چه اندازه صبر کرد تا سرانجام خداوند بى گناهیش را ظاهر ساخت.

مؤلف: این روایت نبوى - که هم بطرق اهل سنت و هم بطرق اهل بیت (علیهم السلام ) نقل شده - خالى از اشکال نیست، زیرا در آن یکى از دو محذور هست، یا طعن و عیبجویى از یوسف و یا طعن بر خود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم ).

طعن بر یوسف به اینکه بگوییم در توسل و چاره جویى براى نجات از زندان، تدبیر خوبى بکار نبرده، و حال آنکه بهترین تدبیر همان تدبیرى بود که او بکار برد، چون آن جناب هدفش صرف بیرون آمدن از زندان نبود، زیرا همسر عزیز و همچنین زنان اشراف مصر از خدا مى خواستند او نسبت به خواست و هواى دل آنان موافقت کند، و ایشان بى درنگ آزادش سازند، و اصلا اگر موافقت مى کرد به زندان نمى افتاد، به زندانش انداختند تا مجبور به موافقتش کنند، و او در چنین محیطى از خدا خواست تا به زندان بیفتد و گفت: ( رب السجن احب الى مما یدعوننى الیه ) بلکه خواست او این بود که اگر بیرون مى آید در جو و محیطى قرار گیرد که دیگر آن پیشنهادهاى نامشروع به او نشود و نیز محیط بر بى گناهى او در زندانى شدنش واقف گردد، و در درجه سوم وقتى بیرون مى آید باز بصورت یک غلام درنیاید، بلکه در رتبه اى قرار گیرد که لایق شانش باشد.

و لذا نخست در همان زندان به دنبال رویاى پادشاه وظیفه اى را که یک نفر زمامدار نسبت به ارزاق رعیت و حفظ و نگهدارى آن دارد بیان نمود، و بدین وسیله زمینه اى فراهم کرد که شاه بگوید ( ائتونى به - او را نزد من آرید ) و در درجه دوم وقتى آمدند و گفتند که برخیز تا از زندان بیرون و به نزد پادشاه رویم، امتناع ورزید، و بیرون آمدن خود را مشروط بر این کرد که شاه میان او و زنان اشرافى مصر به عدل و داد حکم کند، و با این عمل زمینه اى چید که نتیجه اش آن شد که شاه بگوید: ( ائتونى به استخلصه لنفسى - او را نزد من آرید تا از مقربان خود قرارش دهم ) حال آیا چنین تدبیرى قابل طعن است ؟ و یا آنکه بهترین تدبیرى است که براى رسیدن به عزّت، و نجات از بردگى و رسیدن به مقام عزیزى مصر و گسترش دادن عدل و احسان در زمین ممکن است تصوّر شود؟ قطعا بهترین تدبیر است که علاوه بر آن آثار، این نتیجه را هم داشت که پادشاه وکرسى نشینان او در خلال این آمد و شدها، به صبر و عزم آهنین و تحمّل طاقت فرساى او در راه حق و نیز به علم فراوان و حکم قاطع و محکم وى پى بردند.

و اما طعن بر رسول خدا به اینکه بگوییم آن جناب فرموده باشد اگر من جاى یوسف بودم بقدر او صبر نمى کردم. با اینکه گفتیم در این صبر وحق با یوسف بود، و آیا نسبت دادن چنین کلامى به آن جناب معنایش اعتراف به این نیست که یکى از خصوصیات پیغمبر اکرم این است که نمى توانست در مواردى که صبر واجب و لازم است صبر کند؟! چرا معنایش همین است و حاشا بر آن جناب که مردم را به چنین صبرى توصیه کند و خودش از انجام آن عاجز باشد، و چگونه عاجز بود و حال آنکه قبل از هجرتش و همچنین بعد از آن در راه خدا و در برابر اذیت ها و شکنجه هاى مردم آنچنان صبر کرد که خداى تعالى به مثل آیه ( و انک لعلى خلق عظیم ) ثنا خوانیش کرد.

روایاتى در ذیل (ذلک لیعلم انى لم اخنه بالغیب)#

و نیز در الدّرالمنثور است که حاکم در تاریخ خود و ابن مردویه و دیلمى از انس روایت کرده اند که گفت: رسول خدا آیه ( ذلک لیعلم انى لم اخنه بالغیب ) را قرائت کرده و فرمودند: وقتى یوسف این حرف را زد جبرئیل به او گفت: اى یوسف یادت مى آید که تو نیز قصد زلیخا را کردى ؟ یوسف گفت: ( و ما ابرىء نفسى ) .

مؤلف: این معنا در روایات متعددى قریب بهم نقل شده، از آن جمله روایت ابن عباس است که وقتى یوسف این حرف را زد جبرئیل به او طعنه زد و گفت: ( آرى خیانت نکردى حتى آن موقعى که قصد اورا کردى ) و روایت حکیم بن جابر است که دارد: جبرئیل گفت: ( آرى خیانت نکردى حتى آن موقعى که بند شلوار را باز کردى ) ، و همچنین نظیر آن، روایات دیگرى از مجاهد و قتاده و عکرمه و ضحاک و ابن زید و سدى و حسن و ابن جریح و ابى صالح و غیر ایشان آمده.

و ما در بیان سابق گذراندیم که این روایات از روایات جعلى است که مخالف با صریح قرآن است، آرى حاشا بر مقام یوسف صدیق اینکه در گفتار ( لم اخنه بالغیب ) دروغ گفته و آنگاه بعد از طعنه جبرئیل دروغ خود را اصلاح کرده باشد.

زمخشرى در کشاف گفته: هرزه سرایان روایاتى جعلى بهم بافته و چنین پنداشته اند که وقتى یوسف گفت: ( لم اخنه بالغیب ) جبرئیل گفت: ( آرى و نه آنوقت که قصد او کردى ) و خود زلیخا گفت: آرى و نه آن موقع که بند زیر جامه ات را باز کردى. و این هرزه سرائیها بخاطر آن است که اینان نه تنها از بهتان بستن بخدا و رسولش باکى ندارند بلکه در این عمل با یکدیگر کورس و مسابقه مى گذاشتند.

و در تفسیر عیاشى از سماعه نقل کرده که گفت: من از او سؤ ال کردم که مقصود از ( ربک ) در جمله ( برگرد بسوى صاحب و خدایت ) کیست ؟ فرمود: مقصود عزیز است.

روایتى از امام رضا (ع) درباره جمع آورى آذوقه در هفت سال و تدبیر مملکت توسط یوسف (ع)#

مؤلف: و در تفسیر برهان از طبرسى در کتاب نبوت و او به سند خود از احمد بن محمد بن عیسى از حسن بن على بن الیاس روایت کرده که گفت: من از حضرت رضا (علیه السلام) شنیدم که مى فرمود: یوسف به جمع آورى آذوقه پرداخت، و در آن هفت سال فراوانى، طعامهاى اندوخته را انبار کرد، و چون این چند سال سپرى شد و سالهاى قحطى فرا رسید یوسف شروع کرد بفروختن طعام، در سال اول در برابر نقدینه از درهم و دینار، و در مصر و اطراف آن هیچ درهم و دینارى نماند مگر آنکه همه ملک یوسف شد.

و در سال دوم در برابر زیورها و جواهرات، و در نتیجه در مصر و اطرافش زیور و جواهرى هم نماند مگر آنکه به ملک یوسف درآمد، و در سال سوم طعام را در ازاى دامها و چارپایان فروخت، و دام و چارپایى نماند مگر آنکه ملک او شد، در سال چهارم آنرا در ازاى غلامان و کنیزان فروخت، در نتیجه غلام و کنیزى هم در مصر و پیرامونش نماند مگر آنکه همه در ملک یوسف درآمدند، و در سال پنجم طعام را به قیمت خانه ها و عرضه ها فروخت و دیگر خانه و عرصه اى در مصر و پیرامونش نماند مگر آنکه آن نیز ملک وى شد، در سال ششم در ازاى مزرعه ها و نهرها فروخت، و دیگر در مصر و پیرامونش مزرعه و نهرى نماند مگر آنکه ملک وى شد و در سال آخر که سال هفتم بود چون براى مصریان چیزى نمانده بود ناگزیر طعام را به ازاى خود خریدند، و تمامى سکنه مصر و پیرامون آن برده یوسف شدند.

و چون احرار و عبید ایشان همه ملک یوسف شد گفتند ما هیچ ملک و سلطنتى مانند ملک و سلطنتى که خدا به این پادشاه داده ندیده و نه، شنیده ایم، و هیچ پادشاهى سراغ نداریم که علم و حکمت و تدبیر این پادشاه را داشته باشد.

پس یوسف به پادشاه گفت حال نظرت درباره این نعمت ها که پروردگار من در مصر و پیرامونش به من ارزانى داشته چیست راى خود را بگو و بدان که من ایشان را از گرسنگى نجات ندادم تا مالکشان شوم، و اصلاحشان نکردم تا فاسدشان کنم و نجاتشان ندادم تا خود بلاى جان آنان باشم، لیکن خداوند بدست من نجاتشان داد. پادشاه گفت راى براى توست.

یوسف گفت: من خدا و تو را شاهد مى گیرم که تمامى اهل مصر را آزاد کرده و اموال ایشان را به ایشان برگرداندم، و همچنین اختیارات و سلطنت و مهر و تخت و تاج تو را نیز به تو برگرداندم، بشرطى که جز به سیرت من نروى، و جز به حکم من حکم نکنى.

پادشاه گفت: این خود، توبه و افتخار من است که جز به سیرت تو سیر نکنم و جز به حکم تو حکمى نرانم و اگر تو نبودى امروز بر تو سلطنتى نداشته و در دوران چهارده ساله گذشته نمى توانستم مملکت را اداره کنم و این تو بودى که سلطنت مرا به بهترین وجهى که تصوّر شود عزّت و آبرو دادى، و اینک من شهادت مى دهم بر اینکه معبودى نیست جز خدایتعالى، و او تنها و بدون شریک است، و شهادت مى دهم که تو فرستاده اویى، و از تو تقاضا دارم که بر وزارت خود باقى باشى که تو نزد ما مکین و امینى .

مؤلف: روایات در این مقام بسیار است، اما چون اغلب آنها ربطى به غرض تفسیرى ما ندارند لذا از نقل آنها خوددارى مى کنیم.

روایاتى در ذیل ( اجعلنى على خزائن الارض ... )#

و در تفسیر عیاشى آمده که سلیمان از سفیان نقل مى کند که مى گوید به امام صادق (علیه السلام) عرض کردم: آیا جایز نیست که آدمى خود را تزکیه نماید (و از خوبى خود تعریف کند)؟ فرمود: در صورتى که ناگزیر شود جایز است، مگر نشنیده اى گفتار یوسف را که به پادشاه مصر گفت: ( اجعلنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم ) و همچنین گفتار عبد صالح را که گفت: ( انى لکم ناصح امین ) ؟.

مؤلف: ظاهرا مقصود آنجناب از عبد صالح همان هود پیغمبر است که به قوم خود گفته بود: ( ابلغکم رسالات ربى و انا لکم ناصح امین ) .

و در عیون به سند خود از عیاشى روایت کرده که گفته است: محمد بن نصر از حسن بن موسى روایت کرده که گفت: اصحاب ما از حضرت رضا (علیه السلام) روایت کرده اند که مردى به آنجناب عرض کرد: خدا اصلاحت کند، بفرما ببینم چگونه کار شما با مامون بدینجا بینجامید؟ (و گویا سائل عمل آن جناب را با مامون عملى ناپسند مى پنداشته ) و لذا حضرت ابى الحسن رضا (علیه السلام) فرمود: بگو ببینم از پیغمبر و وصى کدامیک از دیگرى افضلند، مرد عرض کرد پیغمبر افضل از وصى است، فرمود: حال بگو ببینم مشرک افضل است و یا مسلم ؟ عرض کرد البته مسلم.

فرمود: عزیز مصر مشرک، و یوسف وزیر او پیغمبر بود، و این مامون مسلمان است و من وصى، یوسف از عزیز خواست تا او را مسؤ ول امور مالى کند و گفت: ( استعملنى على خزائن الارض انى حفیظ علیم ) ولى من چنین تقاضایى که نکردم هیچ، بلکه مامون مرا در قبول این ولایتعهدى مجبور کرد، آنگاه در معناى جمله ( حفیظ علیم ) فرمود : یعنى حافظ بر اموال، و عالم به هر زبانم.

مؤلف: اینکه فرمود: ( استعملنى على خزائن الارض ) مقصود آن جناب نقل به معناى آیه است، و این روایت را عیاشى نیز در تفسیر خود آورده، معانى الاخبار هم آخر آنرا از فضل بن ابى قره از امام صادق (علیه السلام) نقل کرده است.