تفسیر المیزان · علامه طباطبایی
در این بخش۲۷ عنوان
بِسمِ اللَّهِ الرَّحمٰنِ الرَّحيمِ
يُسَبِّحُ لِلَّهِ ما فِى السَّمٰوٰتِ وَما فِى الأَرضِ المَلِكِ القُدّوسِ العَزيزِ الحَكيمِ١
#هُوَ الَّذى بَعَثَ فِى الأُمِّيّۦنَ رَسولًا مِنهُم يَتلوا عَلَيهِم ءايٰتِهِ وَيُزَكّيهِم وَيُعَلِّمُهُمُ الكِتٰبَ وَالحِكمَةَ وَإِن كانوا مِن قَبلُ لَفى ضَلٰلٍ مُبينٍ٢
#وَءاخَرينَ مِنهُم لَمّا يَلحَقوا بِهِم ۚ وَهُوَ العَزيزُ الحَكيمُ٣
#ذٰلِكَ فَضلُ اللَّهِ يُؤتيهِ مَن يَشاءُ ۚ وَاللَّهُ ذُو الفَضلِ العَظيمِ٤
#مَثَلُ الَّذينَ حُمِّلُوا التَّورىٰةَ ثُمَّ لَم يَحمِلوها كَمَثَلِ الحِمارِ يَحمِلُ أَسفارًا ۚ بِئسَ مَثَلُ القَومِ الَّذينَ كَذَّبوا بِـٔايٰتِ اللَّهِ ۚ وَاللَّهُ لا يَهدِى القَومَ الظّٰلِمينَ٥
#قُل يٰأَيُّهَا الَّذينَ هادوا إِن زَعَمتُم أَنَّكُم أَولِياءُ لِلَّهِ مِن دونِ النّاسِ فَتَمَنَّوُا المَوتَ إِن كُنتُم صٰدِقينَ٦
#وَلا يَتَمَنَّونَهُ أَبَدًا بِما قَدَّمَت أَيديهِم ۚ وَاللَّهُ عَليمٌ بِالظّٰلِمينَ٧
#قُل إِنَّ المَوتَ الَّذى تَفِرّونَ مِنهُ فَإِنَّهُ مُلٰقيكُم ۖ ثُمَّ تُرَدّونَ إِلىٰ عٰلِمِ الغَيبِ وَالشَّهٰدَةِ فَيُنَبِّئُكُم بِما كُنتُم تَعمَلونَ٨
#يٰأَيُّهَا الَّذينَ ءامَنوا إِذا نودِىَ لِلصَّلوٰةِ مِن يَومِ الجُمُعَةِ فَاسعَوا إِلىٰ ذِكرِ اللَّهِ وَذَرُوا البَيعَ ۚ ذٰلِكُم خَيرٌ لَكُم إِن كُنتُم تَعلَمونَ٩
#فَإِذا قُضِيَتِ الصَّلوٰةُ فَانتَشِروا فِى الأَرضِ وَابتَغوا مِن فَضلِ اللَّهِ وَاذكُرُوا اللَّهَ كَثيرًا لَعَلَّكُم تُفلِحونَ١٠
#وَإِذا رَأَوا تِجٰرَةً أَو لَهوًا انفَضّوا إِلَيها وَتَرَكوكَ قائِمًا ۚ قُل ما عِندَ اللَّهِ خَيرٌ مِنَ اللَّهوِ وَمِنَ التِّجٰرَةِ ۚ وَاللَّهُ خَيرُ الرّٰزِقينَ١١
#بـه نـام خـداوند بخشاینده مهربان. هر چه در زمین و آسمانهاست همه به تسبیح و ستایش خدا که پادشاهى منزه و پاک و مقتدر و داناست مشغولند (1).
اوست خدایى که میان عرب امى (یعنى قومى که خواندن و نوشتن هم نمى دانستند) پیغمبرى بزرگوار از همان مردم برانگیخت تا بر آنان آیات وحى خدا تلاوت کند و آنها را از لوث جهل و اخلاق زشت پاک سازد و شریعت کتاب سماوى و حکمت الهى بیاموزد با آنکه پیش از این همه در ورطه جهالت و گمراهى بودند (2).
و نـیز قوم دیگرى را (که به روایت از پیغمبر (صلى اللّه علیه و آله و سلم) مراد عجمند) چون به عرب (در سلم) ملحق شوند هدایت فرماید که او خداى مقتدر و همه کارش به حکمت و مصلحت است (3).
ایـن (رسـالت و نـزول قـرآن ) فضل و کرامت خداست که آن لطف را در حق هر که بخواهد مى کند و خدا را (بر خلق ) فضل و رحمت نامنتهاست (4).
وصـف حـال آنـان کـه تـحـمـل (عـلم ) تـورات کـرده و خـلاف آن عـمل نمودند در مثل به حمارى ماند که بار کتابها بر پشت کشد (و از آن هیچ نفهمد و بهره نبرد) آرى قومى که مثل حالشان این که آیات خدا را تکذیب کردند بسیار مردم بدى هستند و خدا هرگز (براه سعادت ) ستمکاران را رهبرى نخواهد کرد (5).
اى رسـول مـا جـهـودان را بـگـو اى جـماعت یهود اگر پندارید که شما به حقیقت دوستداران خـدائیـد نـه مـردم دیـگر پس تمناى مرگ کنید اگر راست مى گویید (که علامت دوستان خدا آرزوى مرگ و شوق لقاى به خداست ) (6).
و حـال آنـکـه در اثـر آن کردار بدى که به دست خود (براى آخرت خویش ) پیش فرستاده اند ابدا آرزوى مرگ نمى کنند (بلکه از آن ترسان و هراسانند) و خدا از کردار ستمکاران آگاهست (7).
اى رسول ما (به جهودان ) بگو عاقبت مرگى که از آن مى گریزید شما را البته ملاقات خـواهـد کرد و پس (از مرگ ) به سوى خدایى که داناى پیدا و پنهانست باز مى گردید و او شما را به آنچه (از نیک و بد) کرده اید آگاه مى سازد (8).
اشاره به مطالب سوره جمعه#
هان اى کسانى که ایمان آوردید هنگامى که در روز جمعه براى نماز جمعه اذان داده مى شود به سوى ذکر خدا بشتابید و دادوستد را رها کنید، اگر بفهمید براى شما بهتر است (9).
و چـون نـمـاز بـه پـایـان رسـیـد در زمـیـن پـراکـنـده شـویـد و از فضل خدا طلب کنید و خدا را بسیار یاد کنید تا شاید رستگار گردید (10).
و چـون در بین نماز از تجارت و لهوى با خبر مى شوند به سوى آن متفرق گشته تو را در حال خطبه سر پا رها مى کنند بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است و خدا بهترین رازقان است (11).
این بخش، بحث پیوستهٔ المیزان دربارهٔ آیات ۱ تا ۱۱ است.
بیان آیات#
بیان آیات
این سوره به بیانى کاملا انگیزنده، مسلمین را وادار مى کند که نسبت به نماز جمعه اهتمام بـورزنـد، و آنـچـه در به پاداش تنش لازم است فراهم سازند، چون نماز جمعه از شعائر بـزرگ خـدا اسـت کـه تـعـظـیـم و اهـتـمام به امر آن، هم دنیاى مردم را اصلاح مى کند، و هم آخرتشان را، و خداى تعالى بیان این مطلب را با تسبیح و ثناى بر خود آغاز کرد که در مـیـان قـومـى امـى رسـولى از خـود آنـان مبعوث کرد تا آیات او را بر آنان بخواند، و با اعمال صالح و اخلاق پاک تزکیه شأن کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد و به همین منظور کـتـاب خـدا و مـعـارف دیـنـش را بـه بهترین وجهى بر آنان و افرادى که به آنان ملحق مى شوند، و نسل هاى بعد از آنان تحمیل کرد و زنـهـارشـان داد از ایـن کـه مـثـل یـهـود نـبـاشـنـد کـه خـداى تـعـالى تـورات را بر آنان تـحـمـیـل کـرد، ولى آنـان آن را حـمـل نـکـردنـد، و بـه مـعارف آن معتقد نشدند، و به احکامش عمل نکردند، در نتیجه مانند الاغى شدند که بارش کتاب باشد.
و در آخر به عنوان نتیجه دستور مى دهد که وقتى بانک نماز جمعه بلند مى شود بازار و دادوسـتد را رها نموده، به سوى ذکر خدا بشتابند. و نیز افرادى را که خلاف این دستور عـمـل مـى کـنـنـد، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) را در حـالى کـه مـشـغـول خـطـبـه نـمـاز است رها نموده، به سوى دادوستد مى روند، سرزنش مى کند، و این رفـتـار را نـشانه آن مى داند که این گونه افراد معارف کتاب خدا و احکامش را نپذیرفته اند. این سوره در مدینه نازل شده است.
معناى اینکه آنچه در آسمان و زمین است خدا را تسبیح مى کنند#
کلمه ( تسبیح ) به معناى منزه دانستن است. وقتى مى گوییم : ( سبحان اللّه ) معنایش این است که طهارت و نزاهت از همه عیوب و نقائص را به او نسبت مى دهیم.
و اگـر از تـسـبـیح، در آیه با صیغه مضارع تعبیر کرده، براى این است که استمرار را بفهماند. پس معناى آن این نیست که نامبردگان، در آینده تسبیح مى کنند، بلکه معنایش این اسـت کـه هـمـواره و مـستمرا تسبیح مى کنند. و کلمه ( ملک ) - به فتح میم و کسر لام - کـسـى است که مقام حکمرا نى در نظام جامعه مختص به او است. و کلمه ( قدوس ) صیغه مـبـالغـه از قـدس اسـت، که آن نیز به معناى نزاهت و طهارت است. و کلمه ( عزیز ) به مـعـنـاى مقتدرى است که هر گز شکست نمى پذیرد. و کلمه ( حکیم ) به معناى متقن کار، و کـسى است که هیچ عملى از وى از جهل و گزاف ناشى نمى شود، هر چه مى کند با علم مى کند، و براى آن مصالحى در نظر مى گیرد.
این آیه شریفه مقدمه و زمینه چینى است براى آیه بعدى، یعنى ( هو الذى بعث... ) که مـتـعـرض مسأله بعثت رسول اللّه است، و مى فرماید: غرض از بعثت او این بود که مردم به کمال و به سعادت برسند، و بعد از ضلالتى آشکار که داشتند هدایت گردند.
و امـا اینکه چگونه آنچه در آسمانها و زمین است خدا را تسبیح مى کنند؟ جوابش این است که مـوجـودات آسـمـانـى و زمـیـنـى (هـمـان طـور کـه بـا آنـچـه از کـمـال دارند از کمال صانع خود حکایت مى کنند همچنین ) با نقصى که در آنها است و جبران کـنـنـده آن خـدا است، و با حوائجى که دارند و برآورنده اش خدا است، خدا را از هر نقص و حاجت منزه مى دارند، چون هیچ حاجت و نقصى نیست مگر آن که تنها کسى که امید برآوردن آن حـاجـت و جبران کردن آن نقص در او مى رود خداى تعالى است، پس خود او مسبح و منزه از هر نقص و حاجت است و در نـتـیجه حکمرانى در نظام تکوین در بین خلق و بر طبق دلخواه هم، تنها حق او است. و همچنین حکمرانى و تشریع قانون در نظام تشریع و در بندگانش به هر طور که صلاح بـدانـد خـاص او اسـت، و او مـلکـى اسـت کـه مـى تـوانـد در اهل مملکتش حکم براند، و بر اهل مملکت است که او را اطاعت کنند.
مقتضیات منزه بودن خداى تعالى از هر نقص و حاجت#
یـکـى دیـگـر از مـقـتضیات نزاهتش این است که اگر در نظام تشریع براى خلق خود دینى تـشـریـع مـى کـنـد، از ایـن جـهـت نـیست که احتیاجى به عبادت و اطاعت آنان داشته باشد، و بـخـواهد با عبادت آنان نقصى از خود جبران و حاجتى از خود برآورد، چون او قدوس و منزه از هر نقص و حاجت است.
یـکـى دیـگر این است که اگر دینى براى خلقش تشریع کرد و آن را به وسیله رسولش بـه اطـلاع خـلق رسـانـید، و خلق دعوت آن رسول را نپذیرفتند، و در نتیجه خدا را اطاعت و عـبادت نکردند، نقصى بر ساحت مقدسش عارض نمى شود، و بر دامن کبریائى اش گردى نـمـى نـشـیـنـد، و نـه چـنان است که خلق او را شکست داده باشند، چون او عزیز است، یعنى مقتدرى است شکست ناپذیر.
و بـاز اگـر بـه مـقـتـضـاى مـلک بـودن و قـدوس و عـزیـز بودنش دینى براى بندگانش تـشـریـع مـى کـنـد، ممکن نیست بیهوده و بدون نتیجه تشریع کرده باشد، براى اینکه او حـکـیم على الاطلاق است، آنچه مى کند جز به خاطر مصلحتى که دارد نمى کند، و نیز آنچه اراده مـى کـنـد جـز بـه نـفع بندگانش و خیرى که به خود آنان عاید شود نمى کند، تنها سعادت دنیا و آخرت آنان را در نظر دارد.
و کـوتـاه سـخن اینکه : تشریع دین، و انزال کتب آسمانى، و بعث رسولان براى تلاوت آیـات آن کـتـاب بـراى مـردم، و تـزکـیـه و تـعـلیـم خـلق، هـمـه اش فـضـل و مـنـتـى از خـدا، و بـه هـمـیـن جـهـت در آیـه بـعـدى مـنـت آن فضل را بر مردم مى گذارد و مى فرماید:
مقصود از ( امیین )#
کلمه ( امیین ) جمع کلمه ( امى ) است، یعنى کسى که قادر بر خواندن و نوشتن نیست. و مـنـظـور از بـى سـوادان - بـه طـورى که گفته شده - مردم عرب هستند، که در عصر رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) بـیشترشان بى سواد بودند، و جز افرادى انـگـشـت شـمـار قـادر بـر خـوانـدن و نـوشـتـن نـبـودنـد، و خـود رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) هم صرفنظر از رسالتش از همان اکثریت بود، و لذا فـرمـود: ( هـو الذى بـعـث فـى الامیین رسولا منهم ) : او کسى است که در میان مردمى بى سواد رسولى از جنس خود آنان و براى همه آنان مبعوث کرد.
بـعـضـى احـتـمـال داده انـد کـه مـراد از کـلمـه ( امـیـیـن ) مـشـرکـیـن بـاشـنـد، یـعـنـى غـیر اهـل کـتـاب، بـه شـهـادت ایـنـکـه قـرآن کـریـم از یـهـودیـان نـقـل مـى کـنـد کـه گـفـتـنـد: ( لیـس عـلیـنـا فـى الامـیـیـن سبیل ) .
لیکن این احتمال درست نیست، براى اینکه در ذیل آیه مى فرماید: ( یتلوا علیهم آیاته ) یـعـنـى او را مـبعوث کرد تا آیات خدا را بر آن امیین بخواند، و اگر منظور ازکلمه مشرکین بـاشـنـد، بـایـد بـگـویـیـم کـه آیـاتـى از قـرآن تـنـهـا بـر مـشـرکین خوانده مى شده، و حـال آنـکـه هـیـچ آیـه اى در قـرآن نـیـسـت کـه مـخـصـوص غـیـر عـرب، و غـیـر اهل کتاب باشد.
بـعـضـى دیـگـر احـتـمـال داده انـد کـه مـنـظـور از امـیـیـن اهل مکّه باشد، براى مکه را ( ام القرى ) مى گفتند. این نیز درست نیست، براى اینکه با مـدنـى بـودن سـوره مـنـاسبت ندارد، زیرا بوى آن مى دهد که ضمیر در ( یزکیهم ) و در ( یـعـلمـهـم ) بـه مهاجرین و سایر مسلمانان اهل مکّه که بعد از فتح، اسلام آوردند و به نسلهاى بعد ایشان برگردد. و این از مذاق قرآن به دور است.
اشاره به عدم مـنـافـات بـیـن امـى بودن پیامبر (ص) و مبعوث شدنش در امیین، با جهانى بودن دعوت آن جناب#
مـمـکـن اسـت از آیـه شـریـفـه ایـن مـعـنـا بـه ذهـن کـسـى خـطـور کـنـد، کـه مـبـعـوث شـدن رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) در بـیـن مـردم امى، و امى بودن خود آن جناب منافات دارد با اینکه آن جناب مبعوث بر آنان و بر عموم بشر باشد، لذا براى دفع این توهم مى گوییم : خیر، هیچ منافاتى ندارد، که آن جناب در بین امى ها مبعوث شده باشد، و آیـات خـدا را بـه آنـان تـعـلیـم داده، تـزکـیـه شـان کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد، و کـتـابـش هـم به لغت آنان باشد، و در عین حال مبعوث به همه جهانیان باشد، براى اینکه هـمـه آنـچـه کـه گـفـتـه شـد مـربـوط بـه مـرحـله اول دعـوت اسـت، و بـه هـمـیـن در هـمـان اوائل دعوت متعرض سایر ملل و سایر اقطار عالم نشد، همین که دعوتش مستقر گردید، و تا حدى حکومت اسلامى پایدار شد، آن وقت شروع کرد به دعوت یهود و نصارى و مجوس، و نامه نگارى به سران کشورهاى آن روز.
هـمـچـنان که مى بینیم در دعاى ابراهیم (و اسماعیل ) هم (که بعثت خاتم الانبیاء استجابت آن دعـا اسـت ) بـنـابـه حـکایت قرآن آمده : ( ربنا و اجعلنا مسلمین لک و من ذریتنا امهم سلمه... ربنا و ابعث فیهم رسولا منهم یتلوا علیهم ایاتک و یعلمهم الکتاب و الحکمة ) و دعاى آن جناب شامل همه آل اسـمـاعـیـل مـى شـود، چـه عـرب مـضـر بـاشـنـد، و چـه نـبـاشـنـد، چـه اهـل مـکـّه باشند، و چه نباشند، علاوه بر اینکه منافات ندارد که آن جناب مبعوث به سوى آل اسماعیل و غیر ایشان باشد.
( یـتـلوا علیهم آیاته ) - یعنى آیات کتاب خدا را بر آنان بخواند باامى است، و این جمله صفت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) است .
مراد از تزکیه و تعلیم کتاب و حکمت#
( و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة ) - کلمه ( تزکیه ) که مصدر ( یزکیهم ) اسـت، مـصـدر بـاب تـفعیل است، و مصدر ثلاثى مجرد آن ( زکات ) است، که به معناى نـمـو صـالح اسـت، نـمـوى که ملازم خیر و برکت باشد، پس تزکیه آن جناب مردم را به مـعـنـاى آن اسـت کـه ایـشـان را بـه نـمـوى صـالح رشـد دهـد، اخـلاق فـاضـله و اعـمـال صـالحـه را عـادتـشـان کـنـد، در نـتـیـجـه در انـسـانـیـت خـود بـه کـمـال بـرسـنـد، و حـالشـان در دنـیـا و آخـرت اسـتقامت یابد، سعید زندگى کنند، و سعید بمیرند.
و مـنـظـور از ( تـعـلیـم کـتـاب ) بـیـان الفـاظ و تـفـسـیـر مـعـانـى مـشـکـل، و مشتبه آنست. در مقابلش ( تعلیم حکمت ) است که عبارتست از معارف حقیقتى که قرآن متضمن آنست، و اگر از قرآن یکبار تعبیر به آیات کرده، و فرموده : ( یتلوا علیهم ایاته ) و بار دیگر تعبیر به کتاب نموده و فرموده و ( یعلمهم الکتاب ) براى این بوده که - به گفته بعضى - بفهماند براى هر یک از این دو عنوان نعمتى است که خدا به سبب آن بر بشر منت نهاده.
و وجه مقدم آوردن تزکیه در جمله : ( و یزکیهم و یعلمهم الکتاب و الحکمة )#
در آیه شریفه مسأله تزکیه را قبل از تعلیم کتاب و حکمت ذکر کرده، و در دعاى ابراهیم کـه چـنـد سطر قبل نقل شد تعلیم کتاب و حکمت را جلوتر از تزکیه ذکر کرد، و این بدان جـهـت بـوده کـه آیـه مـورد بـحـث در مـقـام تـوصـیـف تـربـیـت رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) است مؤمنین امت را، و در مقام تربیت، تزکیه مقدم بـر تـعـلیـم عـلوم حـقه و معارف حقیقیه است. و اما در دعاى ابراهیم مقام، مقام تربیت نبود، تـنـهـا دعـا و درخـواسـت بود، از خدا مى خواست که این زکات و علم به کتاب و حکمت را به ذریـه اش بـدهـد، و مـعـلوم اسـت کـه در عـالم تـحـقـق و خـارج، اول عـلم پـیـدا مـى شـود، بـعـد تـزکـیـه، چـون تـزکـیـه از نـاحـیـه عـمـل و اخـلاق تـحـقـق مـى یـابـد، پـس اول بـایـد بـه اعـمـال صـالح و اخـلاق فـاضـله عـالم شـد، و بـعـد بـه آنـهـا عمل کرد تا به تدریج زکات (پاکى دل ) هم به دست آید.
( و ان کـانـوا من قبل لفى ضلال مبین ) - کلمه ( ان ) در این جمله مخفف ( ان ) است. ایـن جـمـله مـى خـواهـد بـفرماید امت امى قبل از بعثت پیامبر در ضلالتى آشکار بودند. پس معلوم شد که آیه مورد بحث مشتمل است بر تسبیح، و سپس حمد و سیاقى که دارد سیاق منت نهادن است که توضیحش خواهد آمد.
( واو ) اول آیه، کلمه ( آخرین ) را عطف مى کند بر ( امیین ) و ضمیر ( منهم ) به امـیـیـن بـرمـى گردد، و حرف ( من ) در آن براى تبعیض است. مى فرماید: خداى تعالى مبعوث کرد در میان مردم امى و مردمى دیگر که هنوز به آنان ملحق نشده اند، و او عزیز است، یـعـنـى غالبى است که هرگز در اراده اش مغلوب نمى شود. و حکیم است، یعنى هیچ وقت کار لغو و گزاف نمى کند.
اشـاره بـا کـلمـه ( ذلک ) بـه هـمـان بـعثت است، و به خاطر اینکه آن را امرى بزرگ و قابل احترام معرفى کند با کلمه مذکور که مخصوص اشاره به دور مورد اشاره قرار داده. پـس رسـول خـدا کـسـى اسـت که به چنین امرى بزرگ و فضلى عظیم اختصاص یافته. و مـعـنـاى آیه این است که : این بعث، و اینکه آن جناب خدا را بخواند و مردم را تزکیه کند و کـتـاب و حـکـمـتشان بیاموزد، خود فضل و عطائى است از خداى تعالى که به هر کس مشیتش تعلق گیرد مى دهد، و مشیتش تعلق گرفت که آن را به محمد (صلوات اللّه علیه ) بدهد، و خدا داراى فضلى عظیم است.
البـتـه ایـن مـعـنـایـى اسـت کـه مـفـسـریـن بـراى آیـه کـرده انـد، و احتمال مى رود کلمه ( ذلک ) اشاره به بعث تنها نباشد، بلکه به بعث باشد با نسبتى کـه به اطرافش دارد، یعنى به بعث کننده و بعث شده، و مردمى که بعث براى آنها است، آن وقـت مـعـناى آیه چنین مى شود: این بعث از فضل خدا است که آن را به هر کس بخواهد مى دهـد، و فـعلا خواسته است محمد (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را به آن مخصوص کند، در نتیجه او را براى رسالت خود اختیار کرد، و امت او را براى این کار انتخاب نمود و پیامبر را از میان آنان برگزید، و به سوى آنان گسیل داشت. این آیه و دو آیه قبلش یعنى آیه ( هو الذى بعث... عظیم ) لحن امتنان را دارد.
راغب مى گوید: کلمه ( سفر ) - به فتح سین و سکون فاء - به معناى پرده بردارى است که البته در خصوص اعیان استعمال مى شود، مانند سفر عمامه برداشتن عمامه از سر، و ( سـفـر خـمـار ) یعنى برداشتن نقاب از صورت - تا آنجا که مى گوید: و سفر - بـه کـسـر سین و سکون فاء - به معناى کتابى است که از حقائق پرده برمى دارد، و در قرآن آمده :
( کمثل الحمار یحمل اسفارا ) .
و مـنـظـور از ایـنـکـه فـرمـود: ( مـثـل آنـهـایـى کـه تـورات بـر آنـان تـحـمـیـل شـد ) بـه شـهـادت سـیـاق ایـن است که تورات به آنان تعلیم داده شد. و مراد ازفـرمـود ( ولى آن را حـمـل نـکـردنـد ) ایـن اسـت کـه بـه آن عـمـل نـکـردنـد، ذیـل آیـه هـم کـه مـى فـرمـایـد ( بـئس مـثـل القـوم الذیـن کـذبـوا بـایـات الله ) مـؤ یـد و شـاهـد بـر ایـن معنا است. و منظور از ( کـسـانـى کـه تـورات تـحـمـیـلشـان شـد ولى آن را حـمـل نـکـردند ) یهودیانى است که خدا تورات را بر پیامبر آنان موسى (علیه السلام) نـازل کـرد و او معارف و شرایع آن را تعلیمشان داد، ولى رهایش کردند، و به دستورات آن عـمـل نـنـمـودنـد، لذا خداى تعالى برایشان مثلى زد، و آنها را به الاغى تشبیه کرد که کتابهایى بر آن بار شده، و خود آن حیوان هیچ آگاهى از معارف و حقائق آن کتابها ندارد، و در نتیجه از حمل آن کتابها چیزى به جز خستگى برایش نمى ماند.
وجه ارتباط تشبـیه یهود به حمار حامل اسفار با آیه مربوط به بعثت پیامبر اسلام (ص)#
وجـه اتـصـال ایـن آیـه بـه آیـه قـبـلش این است که بعد از آنکه خداى تعالى سخن را با مسأله بعث پیامبرى امى آغاز کرد، و بر مسلمانان منت نهاد که از میان همه اقوام امى پیامبر را در بـیـن آنـان مـبـعوث کرد، تا کتاب را بر آنان بخواند، و تزکیه شان کند، و کتاب و حکمتشان بیاموزد و در نتیجه از ظلمتهاى گمراهى به سوى نور هدایت بیرونشان نموده، از حـضـیـض جهل به اوج علم و حکمتشان برساند، و در آخر سوره هم به طور عتاب و توبیخ بـه رفـتـار آنـان اشـاره مـى کـنـد، کـه بـه جـاى شـکـرگـزارى در مـقـابـل ایـن مـنـت چـگـونـه بـه سـوى و تـجـارت شـتـافـتـنـد، و پـیـامـبـر را در حال خطبه جمعه تنها گذاشتند، با اینکه نماز جمعه از بزرگترین مناسک دینى است.
در بـیـن آن آغاز و این انجام سوره مثل مذکور را براى یهودیان آورد که تورات تحمیلشان شـد، ولى آن حـمل نکردند، و چون خرانى شدند که بار کتاب بر دوش دارند، و هیچ بهره اى از مـعـارف و حـکـمـتـهـاى آن نـدارنـد. پس مسلمانان باید به امر دین اهتمام بورزند و در حرکات و سکنات خود مراقب خدا باشند، و رسول او را بزرگ بدانند، احترام کنند، و آنچه بـرایـشان آورده ناچیز نگیرند، و بترسند از اینکه خشم خدا آنان را بگیرد، همان طور که یـهـود را گـرفت، و آنان را جاهلانى ستمگر خواند، و به خرانى که بار کتاب به دوش دارند تشبیهشان کرد.
در تفسیر روح المعانى وجه ارتباط آیه مورد بحث به آیه قبلش را چنین بیان داشته : آیه مـورد بـحـث مـتـضـمـن اشـاره بـه هـمـان مـطـلبـى اسـت کـه آیـات قبل بیان مى کرد و خلاصه اشاره مى کند به اینکه این رسول مبعوث را خداى تعالى بر طبق همان صفاتى مـبـعـوث کـرد کـه در تـورات و بـه زبـان انـبـیـاى بـنـى اسـرائیـل بـشارتش را داده بود، پس گویا فرموده : ( هو الذى بعث... ) ، آن خدایى است کـه پـیامبر مبشر در تورات را به همان نشانى ها مبعوث کرد که یکى از آن نشانى ها امى بـودن، و یـکـى دیـگـر مـبـعـوث شـدن در قـومـى امـى اسـت، و مـثـل یهودیانى که آن بشارتها را دیده بودند، و این پیامبر را هم دیدند و یقین کردند که این همان است و باز ایمان نیاوردند، مثل حمار است.
ولى خـوانـنـده عـزیـز توجه دارد که این قول اولا تحکم است و ثانیا در سیاق آیه دلیلى بر صحت آن نیست.
استدلال علیه یهود با این بیان که اگر راست گویید آرزوى مرگ کنید#
در ایـن آیه شریفه علیه یهود استدلال شده، استدلالى که دروغگویى یهود را در ادعایش کـه مـى گـوید ( ما اولیاى خداییم و دوستان و پسران او هستیم ) کاملا آشکار مى کند، و خـداى تـعـالى ادعـاهـاى آنـان را در قـرآن حـکـایـت کـرده، مـى فرماید ( و قالت الیهود و النـصـارى نـحـن ابـنـاء اللّه و احـبـاوه ) و نـیـز مـى فـرمـایـد: ( قـل ان کـانـت لکـم الدار الاخـره عـند اللّه خالصه من دون الناس ) و نیز فرموده : ( و قالوا لن یدخل الجنه الا من کان هودا ) که در آیه اولى خود را پسران و دوستان خدا، و در دومـى مـالکـین منحصر خانه آخرت، و در سومى دارندگان حق ورود به بهشت معرفى کرده اند.
و حـاصـل مـعـنـاى آیـه ایـن اسـت کـه : یـهودیان را مخاطب قرار بده، و به ایشان بگو: اى کـسـانـى کـه کـیـش یـهـودیگرى را به خود بسته اید، اگر معتقدید که تنها شما اولیاى خدایید، و نه هیچ کس دیگر، و اگر در این اعتقادتان راست مى گویید، آرزوى مرگ کنید، و خریدار آن باشید، براى اینکه ولى خدا و دوست او باید دوستدار لقاى او باشد، شما که یـقین دارید دوست خدایید، و بهشت تنها از آن شما است، و هیچ چیزى میان شما و بهشت و خدا حائل نمى شود مـگـر مـردن، بـایـد مـردن را دوسـت بـداریـد، و بـا از بـیـن رفـتـن ایـن یـک حائل به دیدار دوست برسید، و در مهمانسراى او پذیرائى شوید، و از دار دنیاى پست که به جز هم و غم و محنت و مصیبت چیزى در آن نیست آسوده گردید.
بـعـضـى از مفسرین گفته اند: اینکه کلمه ( اولیاء ) را اضافه به ( اللّه ) نکرد، و نـفـرمـود: ( اولیاء اللّه ) بلکه فرمود: ( اولیاء لله ) براى اشاره به این است که ادعاى یهود خالى از حقیقت است.
خداى عزوجل بعد از پیشنهاد تمناى مرگ به یهودیان، به پیامبر خود خبر مى دهد که این یـهـودیـان هـرگـز تـمـنـاى مـرگ نـخـواهـنـد کـرد، و ایـن تـمـنـا نـکـردنـشـان را تعلیل مى کند به آنچه در دنیا مرتکب شده اند، مى فرماید: یهودیان به خاطر ( ما قدمت ایـدیـهم ) هرگز چنین آرزویى نمى کنند. و جمله ( ما قدمت ایدیهم ) کنایه است از ظلم و فـسـوقـى کـه در دنـیـا مرتکب شده اند. پس معناى آیه این است که : یهودیان به سبب ظلم هایى که کردند آرزوى مرگ نمى کنند، و خدا داناى به ظالمان است، مى داند که ستمکاران هیچ وقت لقاى خدا را دوست نمى دارند، چون دشمنان خدایند، و بین خدا و آنان ولایت و محبتى در کار نیست.
و ایـن دو آیـه در مـعـنـاى آیـه زیـرنـد کـه مـى فـرمـایـد: ( قـل ان کـانـت لکـم الدار الاخـره عـنـد اللّه خـالصـه من دون الناس فتمنوا الموت ان کنتم صادقین و لن یتمنوه ابدا بما قدمت ایدیهم و اللّه علیم بالظالمین.
تهدید یهودیان به مرگى که از آمدنش کراهت دارند#
حـرف فـاء کـه در ابتداى جمله ( فانه ملاقیکم ) در آمده، به جمله معناى جواب شرط مى دهـد، و در آن یـهـودیـان راتـهـدید به آمدن مرگى مى کند که از آمدنش کراهت دارند، براى اینکه از آن مى ترسند که به وبال اعمال زشتشان گرفتار شوند. مى فرماید: مرگ به زودى آنـان را دیـدار مـى کـند، چه بخواهند و چه نخواهند، آنگاه به سوى پروردگارشان که با ستمکاریها و دشمنى ها از زى بندگى اش خارج شده بودند، بر مى گردند، و او به حقیقت اعمال آنان آگاه است، چه اعمال ظاهریشان، و چه پنهانیشان، براى اینکه او عالم به غیب و شهادت است، و به زودى ایـشـان را بـه حـقیقت اعمالشان و آثار سوء آن که همان انواع عذابها است خبر خواهد داد.
بـنـابـرایـن، در آیه شریفه نخست به ایشان اعلام مى کند که فرار از مرگ خطائى است کـه مـرتکب مى شوند، براى اینکه مرگ به زودى ایشان را در مى یابد. و ثانیا اعلام مى دارد کـه اگـر از مـرگ کـراهت دارند، براى این است که از لقاء اللّه کراهت دارند، و این هم خطاى دومى است از ایشان، چون خواه ناخواه به سوى خدا برمى گردند، و خدا به حساب اعـمـالشان مى رسد، و سزاى بدى هایشان را مى دهد. و ثالثا اعلام مى دارد که هیچ یک از اعـمـالشـان بر خدا پوشیده نیست، چه اعمال ظاهریشان و چه پنهانى، و مکر و نیرنگشان جز به خودشان بر نمى گردد، چون او عالم به غیب و شهادت است.
پس در آیه شریفه چند اشاره هست : اول اشاره اى است به اینکه مرگ حق است و حتمى است، هـمـچـنـان کـه در جـاى دیـگـر فرموده : ( کل نفس ذائقه الموت ) ، و باز فرموده : ( نحن قدرنا بینکم الموت و ما نحن بمسبوقین ) .
دوم اشـاره مـى کـنـد بـه ایـنـکـه بـرگـشـت بـه سـوى خـدا بـراى پـس دادن حـسـاب اعمال حق است، و در آن شکى نیست.
و سـوم اشـاره دارد به اینکه به زودى به حقیقت اعمالى که کرده اند واقف گشته، تمامى اعمالشان بدون کم و کاست به ایشان برمى گردد.
و چهارم اشاره دارد به اینکه چیزى از اعمال آنان بر خداى تعالى پوشیده نیست.
و بـه خـاطـر ایـنـکه به این معنا اشاره کرده باشد جمله ( عالم الغیب و الشهاده ) را به جاى کلمه ( اللّه ) آورد، و گرنه مى توانست بفرماید: ( ثم تردون الى اللّه فینبئکم... ) .
بیان آیات#
بیان آیات
ایـن آیات وجوب نماز جمعه و حرمت معامله را در هنگام حضور نماز تا ضمن کسانى را که در حال خطبه نماز آن را رها نموده،
بـه دنـبـال لهـو و تـجـارت مـى رونـد عـتـاب نـمـوده، عـمـلشـان را عمل بسیار ناپسند مى داند.
بـیـان آیـات مـربـوط بـه نـمـاز جـمـعـه، امـر بـه شـتـاب بـدان و رهـا کردن هر کارى بازدارنده از آن#
مـنظور از نداء براى نماز جمعه، همان اذان ظهر روز جمعه است، همچنان که در آیه ( و اذا نادیتم الى الصلوه اتخذوها هزوا ) ، نیز مراد همین است.
کـلمـه ( جـمعه ) - به ضم حرف جیم و میم، یا به ضم جیم و سکون میم - به معناى یک روز از هفته است، که عرب قدیم آن را ( یوم العروبه ) مى گفته اند، و سپس آن را جـمـعـه خـوانـده انـد، و این نام بیشتر مورد استعمال قرار گرفت. و منظور از ( نماز روز جـمـعـه ) همان نمازى است که مخصوص روز جمعه تشریع شده. و منظور از ( سعى به سوى ذکر خدا ) دویدن به سوى نماز جمعه است. و مراد از ( ذکر خدا ) همان نماز است، همچنان که در آیه ( و لذکر اللّه اکبر ) به طورى که گفته اند مراد نماز است.
ولى بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـنـظـور از ( ذکـر خدا ) در خصوص آیه مورد بحث خطبه هاى قـبـل از نـماز است. و جمله ( و ذروا البیع ) امر به ترک بیع است، و به طورى که از سـیـاق بـرمـى آیـد در حـقـیـقـت نـهـى از هـر عـمـلى اسـت کـه انـسـان را از نـماز باز بدارد، حـال چـه خـریـد و فـروش بـاشد، و چه عملى دیگر. و اگر نهى را مخصوص به خرید و فـروش کـرد، از ایـن بـاب بـوده کـه خرید و فروش روشن ترین مصداق اعمالى است که آدمى را از نماز باز مى دارد.
و مـعـنـاى آیـه این است که : اى کسانى که ایمان آورده اید! وقتى در روز جمعه براى نماز جـمـعـه اذان مـى گویند، تندتر بدوید، و براى رسیدن به نماز از خرید و فروش و هر عملى که شما را از نماز باز مى دارد دست بردارید.
و جـمـله ( ذلکـم خـیر لکم ان کنتم تعلمون ) تشویق و تحریک مسلمانها به نماز و ترک بیعى است که بدان مأمور شده اند.
منظور از ( قضاء صلوة ) اقامه نماز جمعه، و تمام شدن آن است. و مراد از ( انتشار در ارض ) مـتـفـرق شدن مردم در زمین و مشغول شدن در کارهاى روزانه براى به دست آوردن فضل خدا - یعنى رزق و روزى - است .
و اگـر در مـیـان هـمـه کـارهـاى روزانـه فـقـط طـلب رزق را نـام بـرد، بـراى این بود که مـقـابـل تـرک بـیع در آیه قبلى واقع شود، لیکن از آنجایى که ما در آیه قبلى گفتیم که مـنـظـور از تـرک بـیـع هـمـه کـارهـایـى اسـت که آدمى را از نماز باز مى دارد، لاجرم باید بـگـویـیـم منظور از طلب رزق هم همه کارهایى است که عطیه خداى تعالى را در پى دارد، چه طلب رزق و چه عیادت مریض، و یا سعى در برآوردن حاجت مسلمان، و یا زیارت برادر دیـنـى یـا حـضـور در مـجـلس عـلم، و یـا کـارهـایـى دیـگـر از ایـن قبیل.
جـمـله ( فـانـتـشـروا فـى الارض ) امرى است که بعد از نهى قرار گرفته، و از نظر ادبـى و قـواعد علم اصول تنها جواز و اباحه را افاده مى کند، هر چند که امر همیشه براى افاده وجوب است، و همچنین جمله ( و ابتغوا ) و جمله ( و اذکروا ) .
( و اذکـروا اللّه کـثـیرا لعلکم تفلحون ) - منظور از ذکر در اینجا اعم از ذکر زبانى و قـلبـى اسـت، در نـتیجه شامل توجه باطنى به خدا نیز مى شود. و کلمه ( فلاح ) به مـعـناى نجات از هر نوع بدبختى و شقاء است که در مورد آیه با در نظر گرفتن مطالب قـبـلى، یـعـنـى مسأله تزکیه و تعلیم، و مطالب بعدى، یعنى توبیخ و عتاب شدید، مـنـظور همان زکات و علم خواهد بود، چون وقتى انسان زیاد به یاد خدا باشد، این یاد خدا در نـفـس آدمـى رسـوخ مـى کـنـد، و در ذهـن نـقـش مـى بـنـدد، و عوامل غفلت را از دل ریشه کن ساخته، باعث تقواى دینى مى شود که خود مظنه فلاح است، همچنان که فرموده : ( و اتقوا اللّه لعل کم تفلحون ) .
کـلمـه ( انـفـضـاض ) کـه مـصـدر ( انفضوا ) است - به طورى که راغب گفته - به مـعـنـاى شـکـسـتـه شـدن چیزى، و متلاشى شدن اجزاى آن است، و در مورد آیه استعاره شده براى متفرق شدن مردم از محل نماز.
روایـات وارده از ائمـه اهـل بـیـت (عـلیـهـم السـلم) و از طـرق اهل سنت متفقند در اینکه کاروانى از تجار وارد مدینه شد و آن روز روز جـمـعـه بـود، و مـردم در نـمـاز جـمـعـه شـرکـت کـرده بـودنـد. رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) مشغول خطبه نماز بود. کاروانیان به منظور اعـلام آمـدن خـود، طـبـل و دائره کـوبـیـدنـد، مـردم داخـل مـسـجـد، نـمـاز و رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را رها نموده، به طرف کاروانیان متفرق شدند. ایـن آیـه شـریـفـه بـدیـن مـنـاسـبـت نـازل شـد. و بـنـابـر ایـن مـنـظـور ازهـمـان اسـتعمال طبل و دائره و سایر آلات طرب به منظور جمع شدن مردم است. و ضمیر در الیها به تجارت برمى گردد، چون مقصود اصلى مردم از متفرق شدن همان رسیدن به تجارت بود، و طبل و دائره وسیله اى براى تجارت بوده، نه مقصود اصلى.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـته اند: ضمیر ( الیها ) به کلمه ( احدهما - یکى از لهو یا تـجـارت ) که در تقدیربرمى گردد، گویا فرموده : ( انفضوا الى اللّه و، و انفضوا الى التـجـاره ) یـعـنـى : یـا بـه طـرف سـر و صـداى طـبـل مـتـفـرق شـدنـد، و یـا بـه طـرف تـجـارت، چـون هـر یـک از ایـن دو عـامـل سـبـب جـداگـانـه اى بـود، براى متفرق شدن مردم . و به همین جهت در آیه شریفه با آوردن کـلمـه ( اءو ) بـیـن آن دو تـردیـد انـداخـت، و نـفرمود ( تجاره و لهوا ) ، و ضمیر مـذکـور هـم صـلاحـیـت براى برگشتن به هر دو عامل را دارد. خواهى گفت : باید ضمیر با مـرجـعـش از نـظـر مـذکـر و مـونـث بـودن مـطـابـق بـاشـد، و کـلمه ( لهو ) مذکر، و ضمیر ( الیـها ) مونث است. جواب مى گوییم : بله، قاعده همین است، لیکن کلمه ( لهو ) چون در اصل مصدر است، لذا هم مى شود ضمیر مذکر به آن برگردانید و هم مونث.
و بـاز به همین جهت است که ( ما عند اللّه ) را بهتر از هر دو دانسته، و فرموده : ( خیر مـن اللهـو و مـن التـجـاره ) و آن دو را جـدا جـدا ذکـر کـرد، و نـفـرمـوده : ( خیر من اللهو و التجاره ) .
مـعـنـاى ایـنـکـه فـرمـود: ( بـگـو آنـچـه نزد خدا است بهتر از لهو و تجارت است... )#
( قل ما عند اللّه خیر من اللهو و من التجاره و اللّه خیر الرازقین ) - در این قسمت از آیه به رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) امر مى کند که مردم را به خطایى که مرتکب شـدنـد مـتنبه کند، و بفهماند که کارشان چقدر زشت بوده. و مراد از جمله ( ما عند اللّه ) ثـوابـى اسـت کـه خـداى تعالى در برابر شنیدن خطبه و موعظه در نماز جم عه عطاء مى فرماید.
و معناى جمله این است که : به ایشان بگو آنچه نزد خدا است از لهو و تجارت بهتر است، بـراى ایـنکه ثواب خداى تعالى خیر حقیقى و دائمى، و بدون انقطاع است، و اما آنچه در لهـو و تـجـارت اگـر خـیـر بـاشـد خـیـرى خـیـالى و غـیـر دائمـى و بـاطـل اسـت. و عـلاوه بـر این، چه بسا خشم خدا را در پى داشته باشد، همچ نان که لهو همیشه خشم خداى تعالى را در پى دارد.
بـعـضـى از مـفـسـریـن گـفـتـه انـد: کـلمـه ( خـیـر ) کـه در آیـه اسـتـعـمـال شـده مـعـناى افعل التفضیل را ندارد (یعنى کلمه ( خیر ) به معناى ( بهتر ) نیست بلکه به معناى ( خوب ) است )، همچنان که در آیه ( ءارباب متفرقون خیر ام اللّه الواحد القهار ) این چنین است، و این گونه استعمالها در مورد کلمه مذکور شایع است.
و در آیـه شـریـفـه که مى فرماید: ( و اذا راوا... ) ، التفاتى از خطاب ( فانتشروا - متفرق شوید ) به غیبت ( و اذا راوا - و چون لهو و تجارتى مى بینند ) ، به کار رفته، و نـکـتـه آن تأکید مـفـاد سـیـاق - یـعـنـى آن عـتـاب و اسـتـهـجـانـى کـه در عـمـل آنـان بـود - است، و مى خواهد بفهماند این مردم که از شرافت و افتخار گوش دادن بـه سـخـنـان شـخـصـى چـون خـاتـم انـبـیـاء اعـراض مـى کـنـنـد، قابلیت آن را ندارند که پروردگارشان روى سخن به ایشان بکند.
در جمله ( قل ما عند اللّه خیر ) هم اشاره اى به این اعراض خدا هست، چون مى توانست خداى تـعـالى را گـویـنـده قـرار ده د، و بـفـرمـایـد ( آنـچه نزد ما است بهتر است ) ولى به پیامبرش فرمود از قول او به ایشان بگوید آنچه نزد خداست بهتر است و در همین مقدار هم بـه پـیـامـبـرش نـفـرمـود ( قـل - بـه ایـشـان بـگـو ) تـنـهـا فـرمـود: ( قـل ) هـمـچـنان که اول آیه هم که فرمود ( و اذا راوا ) ضمیر آن را بدون داشتن مرجع آورد، چـون قـبـلا نـامـى از ایـشان نبرده بود، تا ضمیر به ایشان برگرداند، بلکه به دلالت سـیـاق اکـتـفـاء نـمـود، و همه اینها شدت خشم و اعراض خداى تعالى را از ایشان مى رساند. و کلمه ( خیر الرازقین ) یکى از اسماى حسناى خداست، نظیر رازق، که آن نیز نام او است. و ما در سابق درباره معناى رازقیت خداى تعالى بحث کردیم.
بحث روایتی#
بحث روایتى
(روایاتى در ذیل آیه : ( هو الذى بعث فى الامیین ... ) اهل فارس و تحصیل ایمان، و....)#
در تـفـسـیـر قـمى در ذیل آیه ( هو الذى بعث فى الامیین رسولا منهم ) از پدرش، از ابن ابـى عـمـیـر، از مـعـاویـه بـن عـمـار، از امـام صـادق (علیه السلام) روایـت کـرده کـه در ذیل آیه فرموده :
مردم عرب مشرک با سواد بودند، و لیکن کتابى آسمانى از ناحیه خدا، و پیغمبرى که به سویشان مبعوث شده باشد نداشتند، و بدین جهت خدا آنان را امى خواند.
و نـیـز در هـمـان کتاب در ذیل جمله ( و اخرین منهم لما یلحقوا بهم ) فرموده : کسانى که بعد از اهل مکّه داخل در اسلام شدند.
و در مـجـمـع البـیان مى گوید: روایت شده که پیغمبر این آیه را قرائت مى کرد، شخصى پـرسـیـد: ایـنـهـا چـه کـسـانـى هـسـتـنـد کـه بـعـد از مـا اسـلام مـى آورنـد. رسـول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) دست بر شانه سلمان گذاشت، و فرمود: اگر ایمان در ثریا باشد مردانى از نژاد این مرد آن را به دست مى آورند.
مؤلف: ایـن روایـت را سـیـوطـى هـم در الدر المـنـثـور از تـعـدادى از کـتـب حـدیـث نقل کرده که از آن جمله است صحیح بخارى، و مسلم و ترمذى، و نسائى که همگى از ابى هـریـره از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) آن را نـقـل کـرده انـد. و در روایـت نـامـبـردگان آمده : دست خود را بر سر سلمان فارسى نهاد، و فـرمـود: بـه آن خـدایـى کـه جانم به دست او است اگر علم در ثریا باشد مردانى از این نژاد به آن دست مى یابند.
و نـیـز از سـعـیـد بـن مـنصور و ابن مردویه از قیس بن سعد بن عباده روایت شده که گفت : رسـول خـدا (صـلى اللّه علیه و آله و سلم) فرمود: اگر ایمان در ثریا باشد مردانى از اهل فارس آن را به دست مى آورند.
و در تـفـسـیـر قـمـى در ذیـل آیـه ( مـثـل الذیـن حـمـلوا التـوریـه ثـم لم یـحـمـلوهـا کمثل الحمار ) مى گوید: حمار کتابها را حمل مى کند، ولى نمى داند که در آن کتابها چیست، و بـه دسـتـورات آن کـتـابـهـا عـمـل نـمـى کـنـد، هـمـچـنـیـن بـنـى اسـرائیـل کـه تـورات بـر آنـان حـمـل شـد، ولى مـثـل حـمـار آن را حـمـل کـردنـد، نـه فـهـمـیـدنـد کـه در آن چـیـسـت، و نـه عمل کردند.
و در الدر المـنـثـور اسـت که ابن ابى شیبه، و طبرانى از ابن عباس روایت کرده که گفت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) فـرمود: کسى که روز جمعه در حالى که امام مشغول خواندن خطبه است سخن بگوید، مانند الاغى است، که کتابها را به دوش مى کشد.
و حتى آن هم که به وى مى گوید: ساکت باش، جمعه اش جمعه نیست.
مؤلف: در ایـن روایـت بـیـان قـبـلى مـا کـه در وجـه اتصال این آیه به ما قبل داشتیم تأیید شده است.
و در تـفـسـیـر قـمى در ذیل آیه ( قل یا ایها الذین هادوا ) آمده که در تورات نوشته شده بود: اولیاى خدا همواره آرزوى مرگ دارند.
و در کافى به سند خود از عبداللّه بن سنان از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: مردى نزد ابوذر آمد، و گفت : اى اباذر چرا ما از مرگ بدمان مى آید؟ فرمود: براى ایـنـکـه شـمـا دنـیـا را آبـاد و آخـرت را خـراب کـرده ایـد، و لذا از انتقال از خانه آباد به خانه خراب بدتان مى آید.
گفتارى درباره منظور از تعلیم حکمت#
توضیحى درباره رابطه سنت هاى عملى با مبانى اعتقادى#
انـسـان در زندگى محدودى که دارد، و سرگرم آبادى آن است، چاره اى ندارد جز اینکه در آنچه مى خواهد و آنچه نمى خواهد تابع سنتى باشد، و حرکات و سکنات و تمامى مساعى خود را بر طبق آن سنت تنظیم نماید.
چـیـزى که هست این سنت در اینکه چه نوع سنتى باشد، بستگى به راى و نظریه انسان ، درباره حقیقت عالم و حقیقت خودش دارد، و خلاصه بستگى به جهان بینى و انسان بینى، و رابـطـه مـیـان انسان و جهان دارد. به شهادت اینکه مى بینیم اختلافى که امت ها و اقوام در جان بینى و نفس بینى دارند، باعث شده که سنتهایشان هم مختلف شود.
آرى، کـسـى کـه بـراى مـاوراى عـالم مـاده وجـودى قـائل نـیست، و هستى را منحصر در همین عالم ماده مى داند، و پیدایش عالم هستى را مستند به اتـفـاق و تـصـادف مـى بـیـنـد، و انسان را موجودى مى پندارد مادى محض، که هستى اش در فاصله بین تولد و مرگ خلاصه مى شود، و براى خود سعادتى به جز سعادت مادى، و در اعـمـالش هـدفـى بـه جـز رسـیـدن بـه مـزایـاى مـادى از قبیل مال و اولاد و جاه و امثال آن دنبال نمى کند، و به جز لذت گیرى از متاع دنیا و رسیدن بـه لذائذ مـادى و یا لذائذى که منتهى به مادیات مى شود آرزویى ندارد، و معتقد است که مهلتش در این کامرانى تا مدتى است که در این دنیا ز ندگى مى کند و بـعـد از مردن همه تمام مى شود، چنین کسى و چنین قومى سنتى که به حکم اجبار پیروى مى کند غیر از آن سنتى که یک انسان و یا یک قوم معتقد به مبداء و معاد پیروى مى کند.
کـسـى کـه مـعتقد پیدایش و بقاى عالم مستند به نیرویى مافوق عالم و منزه از ماده است، و یـقـیـن دارد کـه در وراى این خانه خانه اى دیگر، و بعد از این زندگى زندگانى دیگرى هـسـت، چـنـیـن کـسى - و چنین قومى - در آنچه مى کند، سعادت هر دو نشاءه را در نظر مى گـیـرد، و بـه هـمـیـن جـهـت صـورت اعـمـال گـونـه مـردم، و هـدفـهـایـى کـه دنبال مى کنند، و آرائى که دارند با دسته اول مختلف است.
و چـون بـیـنـش هـا مختلف است سنت ها هم مختلف مى شود، مردمى که بت پرستند چه آنها که بـره مـائى انـد و چـه آنـهـا کـه بـودائى انـد به خاطر اینکه معتقد به معاد نیستند، سنتى دارنـد. و اهـل کتاب، چه آنها که مجوسى و یا کلیمى و یا مسیحى و یا مسلمانند، براى خود سنتى دارند که مخالف با سنت دیگران است.
و کـوتـاه سـخـن ایـنـکـه : در مـیـان اقـوام مـزبـور آنـهـا کـه اهـل مـلت و دیـن آسـمـانى اند و به معاد معتقدند، به خاطر اینکه براى خود حیاتى جاوید و ابـدى قـائلنـد، در اتـخـاذ سـنت، آرائى که مناسب با این حیات باشد اتخاذ مى کنند. آنها ادعـاء مـى کنند که بر هر انسانى لازم است که وسیله زندگى عالم بقاء را فراهم نموده، خـود را بـراى تـوجـه بـه پـروردگـارش مـهـیـا سـازد، و در اشـتـغال به کار زندگى دنیایى که فانى است، زیاده روى نکند. و اما کسانى که ملت و دینى ندارند و تنها در برابر مادیات خضوع دارند رفتارى غیر از این دارند. و همه اینها که گفته شد جاى تردید نیست.
چـیـزى کـه هـسـت انـسـان از آنجایى که به حسب طبع مادى اش رهین ماده و همه زدو بندش در اسـبـاب ظـاهـرى مـادى اسـت، یـا اسـبـاب را بـه کـار مـى زنـد و یـا از آن اسـبـاب متاثر و مـنفعل مى شود، و همیشه این سبب او را به دامن آن سبب پرتاب، و آن به دامن این متوسلش مى کند، و هیچ وقت از آنها فراغت ندارد، لذا به خیالش چنین مى رسد که حیات دنیاى فانى اصـالت دارد، و دنـیـا و مـقـاصـد و مـزایـایـى کـه به زندگى دنیا مربوط مى شود، هدف نهائى و غرض اقصاى از وجود او است، و باید براى به دست آوردن سعادت آن زندگى تلاش کند.
پـس زنـدگـى دنـیـا چـنـیـن حـیـاتـى اسـت و آنـچـه در دسـت اهل دنیا از ذخیره ، نعمت، آرزو، نیرو، و عزت هست حقیقتش همین است که گفتیم، و آنچه را که فـقـر، عذاب، محرومیت، ضعف، ذلت، مصیبت، و خسران مى نامند نیز چنین چیزهایى است. و کوتاه سخن اینکه :
آنـچـه از خـیـر عـاجـل و یـا نـفـع فـانـى در دنـیـا هـسـت بـه نـظـر اهـل دنـیـا خیر مطلق و نفع مطلق جلوه مى کند، و آنچه را که دوست نمى دارد شر و ضرر مى پندارد.
مـردم دنـیـا کـه چـنـیـن وضـعـى دارنـد، آن دسـتـه از آنـان کـه اهـل ملت و کتاب نیستند، عمرى را با همین پندارهاى خلاف واقع بسر مى برند، و از ماوراى ایـن زنـدگـى خـبـرى نـدارنـد، ولى آنـهـایـى کـه اهل ملت و کتابند، اگر هم بر طبق دسته اول عـمـل کـنـنـد، اعـتـراف دارنـد کـه حـقـیـقـت خـلاف آن اسـت، و هـمـیـشـه بـیـن قـول و فـعلشان ناهماهنگى هست همچنان که خداى تعالى در این باره فرمود: ( کلما اضاء لهم مشوا فیه و اذا اظلم علیهم قاموا ) .
حکمـت عـبـارت اسـت از عـلم ـو عـمل حق و سرچشمه گرفته از فطرت، که اسلام بدان#
دعوت مى کند
حـال بـبـینیم در این میان اسلام به چه چیز دعوت مى کند؟ اسلام بشر را دعوت مى کند به چراغى که فروکش شدن برایش نیست، و آن عقاید و دستور العملهایى است که از فطرت خود بشر سرچشمه مى گیرد، همچنان که فرموده : ( فاقم وجهک للدین حنیفا فطرت اللّه التى فطر الناس علیها لا تبدیل لخلق اللّه ذلک الدین القیم ) .
این وضع دعوت اسلام است. از سوى دیگر ببینیم فطرت به چه دعوت مى کند؟ به طور قـطـع فـطـرت در مـرحـله عـلم و اعـتـقـاد دعـوت نمى کند مگر به علم و عملى که با وضعش سـازگـار بـاشـد، و کـمـال واقـعـى و سعادت حقیقى اش را تاءمین نماید. پس، از اعتقادات اصولى مربوط به مبداء و معاد، و نیز از آراء و عقائد فرعى، به علوم و آرائى هدایت مى کـنـد کـه بـه سـعـادت انـسـان مـنـتهى شود، و همچنین به اعمالى دستور مى دهد که باز در سعادت او دخالت داشته باشد.
و به همین جهت خداى تعالى این دین را که اساسش فطرت است، در آیاتى از کلامش دین حق خـوانـده، از آن جـمـله فـرمـوده : ( هـو الذى ارسـل رسـوله بـالهـدى و دین الحق ) ، و نیز دربـاره قـرآن کـه مـتـضمن دعوت دین است فرموده : ( یهدى الى الحق ) . و حق، عبارت از راى و اعتقادى که ملازم با رشد بدون غى، و مطابق با واقع باشد، و این همان حکمت است، چون حکمت عبارت است از راى و عقیده اى که در صدقش محکم باشد و کـذبـى مـخـلوط بـه آن نـبـاشـد، و نـفـعـش هـم مـحـکـم بـاشـد، یـعـنـى ضـررى در دنـبـال نـداشـتـه باشد، و خداى تعالى در آیه زیر به همین معنا اشاره نموده مى فرماید: ( و انـزل اللّه عـلیـک الکـتـاب و الحـکـمـه ) ، و نـیـز در وصف کتاب خود که بر آن جناب نـازل کـرده مـى فـرمـایـد: ( و القـرآن الحـکـیـم ) ، و نـیـز رسـول گرامى خود را در چند جا از کلام مجیدش معلم حکمت خوانده، از آن جمله فرموده : ( و یعلمهم الکتاب و الحکمه ) .
بـنـابـر ایـن پـس تـعـلیـم قـرآنى که رسول (صلى اللّه علیه و آله و سلم) متصدى آن و بیانگر آیات آنست، تعلیم حکمت است و کارش این است که براى مردم بیان کند که در میان هـمـه اصـول عـقـائدى که در فهم مردم و در دل مردم از تصور عالم وجود و حقیقت انسان که جـزئى از عـالم اسـت رخـنـه کـرده کـدامـش حـق، و کـدامـش خـرافـى و بـاطـل اسـت، و نـیـز در سـنـتـهـاى عـمـلى کـه مـردم بـه آن مـعـتـقـدنـد، و از آن اصـول عـقـائد مـنـشـاء مـى گـیـرد، و عـنـوان آن غـایـات و مـقـاصـد اسـت، کدامش حق، و کدام باطل و خرافى است.
نمونه هاى از معارف قرآنـى در رد اعـتـقـادات باطل منکرین ادیان و بت پرستان#
مثلا بعضى از مردم - که همان منکرین ادیانند - معتقدند که حیات مادیشان اصالت دارد، و هـدف نـهائى است، حتى بعضى از آنان گفته اند: ( ما هى الا حیوتنا الدنیا ) ولى قرآن مـتـوجـهشان مى کند به اینکه : ( و ما هذه الحیوه الدنیا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحیوان ) ، و نیز مردم معتقدند که اسباب حاکم در دنیا تنها حیات و موت، صحت و مرض، غـنـى و فـقـر، نـعـمـت و نـقـمـت ، و رزق و مـحـرومـیـت اسـت و مـى گـویـنـد: ( بـل مـکـر اللیـل و النـهـار ) ، و قـرآن مـتـذکرشان مى کند به اینکه : ( الا له الخلق و الامـر ) ، و نـیـز مـى فـرمـایـد: ( ان الحـکـم الا لله ) ، و از ایـن قبیل آیات راجع به حکم و تدبیر.
و نـیـز یـک عـده مـعـتـقـدنـد کـه خـودشـان در مـشـیـت و خـواسـت مـسـتـقـل نـد و هـر چـه بخواهند مى کنند، ولى قرآن تخطئه شان کرده، مى فرماید: ( و ما تـشـاون الا ان یـشـاء اللّه ) ، و یـا مـعتقدند به اینکه اطاعت و معصیت و هدایت کردن و هدایت شـدن بـه دسـت انـسـان هـا اسـت، ولى خـداى تـعالى هشدارشان مى دهد به اینکه ( انک لا تهدى من احببت و لکن اللّه یهدى من یشاء ) .
بـاز جـمـعى معتقدند که نیرویشان از خودشان است، و خداى تعالى آن را انکار نموده، مى فـرمـایـد: ( ان القـوه لله جـمـیـعـا ) و یـا مـعـتـقـدنـد به این که عزتشان تنها با داشتن مـال و فـرزنـدان و یـاوران حـاصل مى شود، و قرآن بر خلاف این پندار حکم مى کند و مى فـرمـایـد: ( ایـبـتـغـون عـندهم العزه فان العزه لله جمیعا ) ، و نیز مى فرماید: ( و لله العزه و لرسوله و للمؤمنین ) .
و نـیـز جـمـعى که همان دسته اول و منکرین ادیانند معتقدند که کشته شدن در راه خدا مرگ و نـابـودى اسـت، ولى قـرآن آن را حـیـات دانـسـتـه مـى فـرمـایـد: ( و لا تـقـولوا لمـن یقتل فى سبیل اللّه اموات بل احیاء و لکن لا تشعرون ) .
و مـعـارفـى دیـگـر از ایـن قـبیل که منکرین ادیان و دنیاپرستان درباره آنها آراء و عقائدى دارنـد، و قـرآن تـخـطـئه شـان نـمـوده، بـه سـوى مـعـارفـى دیـگـر دعوتشان مى کند، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) در آیـه شـریـفـه ( ادع الى سبیل ربک بالحکمه و الموعظه الحسنه ) مأمور دعوت به آن شده است. و این معارف که نـمـونه اى از آن ذکر شد معارف و علوم بسیار زیادى است که زندگى دنیا خلاف آن را در ذهـن تـصـویر مى کند، و همان خلاف را آن چنان آرایش مى دهد که صاحب ذهن، آن را حقیقت مى پـنـدارد، و خـداى تـعـالى در کـتـاب مـجیدش و رسول خدا به امر خدا در تعلیمش مؤمنین را هشدار داده،
دسـتـور مـى دهـد کـه مؤمنین یکدیگر را به آنچه حقیقت سفارش کنند، همچنان که فرموده : ( ان الانـسـان لفـى خـسر الا الذین امنوا و عملوا الصالحات و تواصوا بالحق ) ، و نیز فـرمـوده : ( یـوتى الحکمه من یشاء و من یوت الحکمه فقد اوتى خیرا کثیرا و ما یذکر الا اولوا الالباب ) .
پـس قـرآن در حـقـیـقـت مـى خـواهـد انـسـان را در قـالبـى از عـلم و عـمل بریزد که قالبى جدید و ریخته گرى اش هم طرزى جدید است، قرآن مى خواهد با ایـن ریـخـته گرى اش انسانى بسازد داراى حیاتى که به دنبالش مرگ نیست، و تا ابد پـایـدار اسـت، و بـه هـمـیـن مـعـنـا آیـه زیـر اشاره نموده، مى فرماید: ( استجیبوا لله و للرسـول اذا دعاکم لما یحییکم ) ، و نیز مى فرماید: ( او من کان میتا فاحییناه و جعلنا له نورا یمشى به فى الناس کمن مثله فى الظلمات لیس بخارج منها ) .
و ما وجه حکمت و معناى آن را در هر آیه اى که سخن از حکمت داشت ذکر کردیم، البته به آن مقدارى که کتاب مجال بحثش را داشت .
و از آن چـه گـذشـت مـعـلوم شـد اینکه بعضى گفته اند: تفسیر قرآن، تلاوت آنست ، و اما غور و کنجکاوى در معانى آیات قرآن تاویل، و ممنوع مى باشد فاسد و سخنى بسیار دور از ذهن است.
بحث روایتی#
بحث روایتى
(روایاتى درباره شتاب به سوى نماز جمعه و تعطیل کارها، انتشار در زمین بعد از نماز و طلب رزق، و...)#
در کـتـاب فـقیه روایت آمده که : در مدینه هر وقت موذن در روز جمعه اذان مى گفت : شخصى نـدا مـى داد دیـگـر خـریـد و فروش مکنید، حرام است، براى اینکه حق تعالى فرموده ( یا ایها الذین امنوا اذا نودى للصلوه من یوم الجمعه فاسعوا الى ذکر اللّه و ذروا البیع )
مؤلف: این روایت را الدر المنثور هم از ابن ابى شیبه، عبد بن حمید، و ابن منذر از میمون بـن مـهـران نـقـل کـرده، و تـرجـمه عبارت روایت وى چنین است. در مدینه رسم چنین بود که هرگاه موذن اذان روز جمعه را مى گفت، در بازارها ندا در مى دادند: بیع حرام شد، بیع حرام شد.
و تـفـسـیـر قـمـى در ذیـل جـمـله ( فاسعوا الى ذکر اللّه ) گفته : ( سعى ) به معناى سـرعـت در راه رفـتـن اسـت، و در روایـت ابى الجارود از امام باقر (علیه السلام) آمده که فـرمـود: وقـتـى گـفته مى شود ( فاسعوا ) معنایش این است که بروید و چون گفته مى شـود ( اسـعـوا ) مـعـنـایـش اسـت کـه بـراى فـلان هـدف عـمـل کـنـیـد. و در آیـه سـوره جـمـعـه مـعـنـایـش ایـن اسـت کـه بـراى نـمـاز جـمـعـه شـارب (سـبـیـل ) خـود را کـوتـاه کـنـیـد، و مـوى زیـر بـغـل را زائل سـازیـد، نـاخـن بـگیرید، غسل کنید، بهترین و نظیف ترین جامه را بپوشید، و خود را مـعـطـر سازید، اینها سعى براى نماز جمعه است. و سعى براى روز قیامت هم این است که آدمـى خـود را بـراى آن روز مـهـیـا کـنـد، هـمچنان که فرموده : و ( من اراد الاخرة و سعى لها سعیها و هو مومن ) .
مؤلف: منظور امام (علیه السلام) این است که کلمه سعى در همه جا به معناى دویدن نیست.
و در مجمع البیان مى گوید: انس از رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) روایت کرده کـه در ذیـل جـمـله ( فـاذا قـضیت الصلوه فانتشروا فى الارض... ) فرمود: منظور متفرق شـدن بـراى کـسـب و کـار و طـلب دنیا نیست، بلکه منظور عیادت مریض و تشییع جنازه، و زیارت برادراست.
مؤلف : ایـن روایـت را سـیـوطـى هـم در الدر المـنـثـور از ابـن جـریـر، از انـس از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم)، و از ابـن مـردویه، از ابن عباس از آن جناب نقل کرده.
و در همان کتاب از امام صادق (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: نماز در روز جمعه، و انتشار در روز شنبه است.
سه طائفه اى که دعایشان مستجاب نمى شود#
مؤلف: در این معنا روایات دیگرى نیز هست.
بـاز در آن کـتـاب اسـت کـه عـمـر بـن یـزیـد از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود:
درسـت مى بینید که براى برآوردن حوائج سوار مى شوم، با اینکه خداى تعالى قضاى حـوائج را تـکـفـل فـرمـوده، نـه بـراى ایـن اسـت کـه در تـکـفـل خـداى تـعـالى شـک دارم، بـلکـه دوسـت دارم خـداى تـعـالى مـرا در حـال طـلب رزق حـلال بـبـیـنـد مـگـر نـشـنـیده اى که خداى تعالى مى فرماید ( فاذا قضیت الصلوه فانتشروا فى الارض و ابتغوا من فضل اللّه )
تـو گـمـان مـى کـنـى اگـر مـردى داخـل خـانـه اى شـود، و در آن را بـه روى خـود گل بگیرد، و پیش خود بگوید: رزق من برایم از بالا فرو مى آید، آیا این منطق درست است ؟ هـرگـز درست نیست، و چنین شخصى یکى از آن سه نفرى است که دعایشان مستجاب نمى شود.
راوى مـى گـویـد عـرضـه داشتم : آن سه طائفه چه کسانى هستند؟ فرمود: مردى که زنى دارد و مـرگ او را از خدا مى خواهد، چنین دعایى مستجاب نیست، براى اینکه عصمت آن زن به دسـت او اسـت، مى تواند طلاقش داده آزادش کند. دوم مردى که با کسى معامله اى کرده، و یا حـقـى بـر او دارد، و در هـنگام حقدار شدن شاهدى نگرفته، و آن شخص منکر حق او شده، و عـلیـه او نـفـریـن مـى کـنـد، چنین کسى هم دعایش مستجاب نیست، براى اینکه به وظیفه خود عـمل نکرده. سوم مردى که با سرمایه اى که دارد مى تواند رزق خود را در آورد، ولى در خـانـه مـى نـشـیـنـد و بـه طـلب رزق بـیـرون نـمـى رود، و از خدا رزق نمى خواهد، تا همه سرمایه را بخورد، آن وقت دست به دعا برمى دارد، دعاى او هم مستجاب نیست.
چند روایت دربـاره پراکنده شدن مردم از نزد پیامبر(ص) در حالى که خطبه جمعه مىخواند، و نزول آیه : اذا راءوا تجارة او لهوا انفضوا الیها... )#
و نیز در همان کتاب آمده که جابر بن عبداللّه گفت : کاروانى وارد مدینه شد، در حالى که مـا بـا رسـول خـدا (صـلى اللّه عـلیـه و آله وسـلم) مشغول نماز بودیم، مردم (نماز را رها کرده ) به سوى آن کاروان رفتند، و به جز دوازده نـفـر کـه یـکى از ایشان من بودم کسى باقى نماند، و در این جریان بود که آیه شریفه ( و اذا راوا تـجـاره او لهـوا انـفـضـوا الیـهـا... ) نازل گردید.
و از کـتـاب عـوالى اللئالى حـکـایـت شـده کـه مـقـاتـل بـن سـلیـمـان گـفته : در بینى که رسـول خـدا (صـلى الله عـلیـه و آله و سلم) در روز جمعه خطبه مى خواند، دحیه کلبى با مـال التـجـاره از شـام آمـد، و او هـر وقـت مى آمد در مدینه هیچ کس باقى نمى ماند، همه به سوى او مى آمدند، چون هر وقت مال التجاره مى آورد، تمامى آنچه مردم بدان نیازمند بودند مـى آورد، از آرد و گـنـدم و غـیـر آن، و نـیـز هـر وقـت مـى آمـد طبل مى زد تا مردم از آمدنش مطلع شوند و از او جنس بخرند. آن روز که رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) در خطبه نماز جمعه بود، دحیه کلبى وارد شهر مدینه شد، و در آن ایام هنوز اسلام نیاورده بود، مردم آن جناب را بالاى منبر تنها گـذاشـتـنـد، و رفـتند، و در مسجد به جز دوازده نفر کسى نماند. حضرت فرمود: اگر این دوازده نـفـر هـم مـى رفـتـند خداى تعالى از آسمان سنگ بر آنان مى بارید، اینجا بود که سوره جمعه بر آن حضرت نازل شد.
مؤلف: ایـن داسـتـان بـه طـرق بـسـیـارى هـم از طـرق شـیـعـه و هـم از طـرق اهـل سـنـت روایـت شـده، و اخـبـار در عـدد بـاقـى مـانـدگـان در مـسـجـد از هـفـت تـا چهل نفر اختلاف دارد.
و نیز در مجمع البیان است که جمله ( انفضوا ) به معناى این است که مردم متفرق شدند. و از امـام صـادق (علیه السلام) روایت شده که فرمود: به معناى ( منصرف شدند ) است. یعنى مردم به سوى تجارت منصرف شده، و تو را سر پا بالاى منبر تنها گذاشتند.
جـابـر بـن سـمره مى گوید: من هیچگاه رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) را ندیدم کـه نـشـسـتـه خـطـبـه بـخواند، پس اگر کسى برایت حدیث کرد که آن جناب نشسته خطبه خوانده دروغ گفته است.
مؤلف: این معنا در روایاتى دیگر نیز آمده.
و در الدر المـنـثـور اسـت کـه ابـن ابـى شـیـبـه از طـاووس روایـت کـرده کـه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه علیه و آله و سلم) و ابو بکر و عمر و عثمان همگى ایستاده خطبه مى خواندند، و اولین کسى که بالاى منبر نشست، معاویه بن ابى سفیان بود.
